تبلیغات
رمان | دانلود رمان عاشقانه

رمان | دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان ایرانی و خارجی

ورود

موضوعات

تبلیغات

پست ثابت: نویسندگی و همکاری

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1392 09:58 ب.ظ

سلام دوستان عزیز

اگه دوست دارین رمان خودتون رو انتشار بدین یا به هر طریقی با من همکاری کنین لطفا برام پیام بذارین...

برای عضو شدن هم یه نام کاربری و یه رمز عبور انتخاب کنید و به صورت نظر خصوصی برام بفرستید.


 



همینجا پیام بذارید...



رمان بعدی را شما انتخاب کنید

شرایط تبلیغات در وبلاگ

کسانی که به عنوان نویسنده پذیرفته شدن:

می تونین با نام کاربری و رمزی که تعیین کردید وارد بشید. من کاربریتون رو فقط می نویسم و رمز رو خودتون می دونید.
برای وارد شدن هم در قسمت وبلاگ بنویسید: roman-novel

در قسمت نام کاربری ، نام کاربری و در قسمت رمز هم رمزی که خودتون بهم گفتید رو وارد کنید




دانلود رمان خاطره

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 22 مهر 1395 06:02 ب.ظ

نویسنده : مهدیه لیموچی

تعداد صفحات : 166

ژانر : #پلیسی #هیجانی -عاشقانه

دانلود رمان خاطره

خلاصه :

#طنین_بهراد دختر 23 ساله ی که سرگرد نیروی انتظامیه.

طنین بخاطر ماموریت یک ساله مجبور به ازدواج با سرگرد #رایان رادمنش می شه.

طنین مادرش رو از دست داده و زندگیش بدون هیچ ارامشیِ !

پدرش هم بخاطر دوری از خاطرات همسرش به مسافرت های خارجی می ره و طنین می مونه تنهای تنها !!

ماموریتی که بهش می خوره یک سال طول می کشه.

توی این ماموریت با پسری به اسم #علی اشنا می شه که می شه گفت دست راستِ رئیس باند موادِ.

علی توی زندگیش درد های زیادی کشیده.

طنین از نگاه علی ترس داره و همیشه ازش دوری می کنه اما...

#پایان_خوش

دانلود رمان بادیگارد اجباری

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 6 مهر 1395 08:26 ق.ظ

نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) و نسخه کامپیوتر (PDF)

نویسنده :  فائزه بهشتی راد کاربر رمان فوریو

تعداد صفحات : 324

ژانر : پلیسی ,عاشقانه- کل کلی


دانلود رمان بادیگارد اجباری

خلاصه رمان :

رمان من درمورد یه آقای پلیس مغرور و یه خانم نویسنده شیطونه

که این آقای پلیس ما بنا به دلایلی مجبور میشه بادیگارد این خانم نویسنده بشه

 

و این خانم نویسنده ناخواسته این آقای پلیسو مجبور به کارایی میکنه که واسه آقای پلیس تصورشم وحشتناکه...

دانلود رمان ایلیا

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 09:23 ق.ظ

نام نویسنده: قلب پاییز

دانلود رمان
ژانر رمان :عاشقانه, اجتماعی ,غمگین, ازدواج اجباری
مقدمه:
خوشبختی ملاقات دوباره ی چشمان توست حتی اگردر نگاه تو تصویری از باهم بودنمان نباشد….

ممنون از نفیس جان بخاطر این جلد زیبا.‌‌
خلاصه ی رمان:طی یک حادثه ای احمد سلطان ابادی یکی از کارگرهای

ساده ی کارخانه ی رنگ سازی به دست یکی دیگر از کارگرها به قتل

میرسد و پسرش ایلیا میخواهد قاتل پدرش رابه سزای عملش برساند.
نفس دختر قاتل احمد می آید که رضایت پسر های احمد رابگیرد..اما با

برخورد شدید پسر کوچک تر احمد مواجه میشود و.

دانلود رمان سه تفنگدار شیطون

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 5 شهریور 1395 08:48 ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم

نام : سه تفنگدار شیطون

دانلود رمان جدید
نویسنده : فاطمه موسوی

ژانر: طنز

جلد:اول

از زبان: سه تادختر
مکان: ایران
نویسنده: فاطمه موسوی

شخصیت های مونث: آیدا….یاسی…فاطمه

شخصیت های مذکر: متین…اردلان…علی…سمیر

خلاصه:
داستان درباره سه تادختر،یابهتر بگم سه تا تفنگدار.آیدا یعنی همون تفنگدار اول کسیه که اینقدر شیطونه که باعث میشه پسر سرگرد محمدی یعنی همون متین از دستش سر به دیوار بکوبه . یاسی تفنگدار دوم ما پایه و رفیق فابریک آیداس و تنها مشکل زندگیش نبود مادرشه . تفنگدارسوممون فاطمه یه خورده زیادی عاشق .حالا عاشق کی؟ عاشق پسر خاله مامانش . حالا این سه تا قصد کردن که داستان زندگیشون رو برامون تعریف کنند. امیدوارم که خوشتون بیاد.اما دقت داشته باشین که این جلد فقط مال معرفی افرادو سبک اخلاقاشون و مقدمه آشنا شدن . جلد دوم اتفاقات اصلی و عاشقانه داره .

دانلود رمان پرفسور

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 28 مرداد 1395 05:49 ب.ظ

دانلود رمان پرفسور

رمان پروفسور

نویسنده میترا قلی پور


گوشی رو روی قفسه ی سینه ی بیمار گذاشتم و به صدای منظم قلبش گوش دادم.
نگاهم همزمان به پرونده ش بود.
…:خانم دکتر،حالش چه طوره؟
-: همه چی خوبه، خدارو شکر وضعیت بحرانی رو پشت سر گذاشته. به زودی به هوش میاد.
… : خدا خیرتون بده. همش رو مدیون شماییم.
لبخندی به نشونه احترام زدم و از اتاق اومدم بیرون.
می خواستم برم طرف پاویون که صدای جیغ و داد متوقفم کرد.


-: چی شده؟
پرستار: وای خانم دکتر بیاین کمک. یه مدرسه آتیش گرفته؛ کلی مصدوم آوردن.
با عجله دوییدم طرف اورژانس،مثل این که روز پر مشغله ای در پیش داشتم!

در رو آروم باز کردم و رفتم تو.
آرین باز مثل همیشه رو مبل خوابیده بود.
آخه مگه تا اتاق چقدر راهه؟
این پسره آدم به شو نیست!
لباسام رو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه،خسته تر از اونی بودم که بخوام یه شام مفصل درست کنم.
یه لبخند خبیثانه زدم و رفتم سراغ تخم مرغ ها.
نیمرو رو با مایتابه گذاشتم رو میز که دستم خورد به لیوان آب و کلش رو پرونده ی آرین خالی شد.
جیغ خفیفی کشیدم و تند پرونده رو برداشتم و دونه دونه کاغذ های داخلش رو رو زمین پهن کردم.
آرین: می کشمت آیدا.
با لب و لوچه آویزون نگاهش کردم.
-: ببخشید داداشی.
آرین: ای دستو پا چلفتی.
-: اصلا به من چه،می خواستی لیوانت رونذاری اون جا.
آرین: طلبکارم شدی؟
-: حالا اینا چی هست؟ مهمه؟
آرین: پرونده جدیدمه.آوردم یه نگاهی بهش بندازم.
-: به به. پس جون میده برا فضولی.
مشغول خوندنش بودم که نگاهم در

دانلود رمان مرد بدلی

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 27 تیر 1395 08:47 ق.ظ
رمان مرد بدلی

رمان مرد بدلی

نویسنده: فاطمه زایری

خلاصه:

توی یکی ازهمین برجای بلندوسربه فلک کشیده شهر پرازدودوآلودگی شهرتهران مردی زندگی میکنه

که سالهاست تاری ازتنهایی به دورخودش تنیده وتموم زندگیش توی کارش خلاصه شده…

این مرد تنها،یه مردبی معاشرته که به اجبارپدرش پاتومحله ای میذاره که براش یه دنیای ناشناخته ست

یه دنیاباآدم های جورواجور ورنگارنگ که هیچ کدومشون شبیه به اون نیستن…تواین محله ودنیای ناشناخته دختری رومیبینه که کاملا نقطه مقابلشه…اماباوجودتموم تفاوت هاوتناقض ها  مردبی معاشرت قصه دل میبازه وپابه یک مثلت بزرگی به نام عشق میذاره

که زندگیش رو دگرگون میکنه…بایددید عاشق بی معاشرت ما… میتونه قلب این دختررو که سالهاست

برای مرد دیگه ای می تپه رو بلرزونه یانه…بایددید مردبدلی قصه ماکه سفت وسخت سعی درپنهان کردن هویت واقعیش ازدخترداستان وخیلیای دیگه داره،میتونه تواین مثلث پیروز بشه یا…پایان خوش!

دانلود رمان پسر غیرتی

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 27 فروردین 1395 03:06 ب.ظ

نام رمان : پسر غیرتی


به قلم : رقیه علیدادی و زینب کعبی

حجم رمان : 5.04 مگابایت پی دی اف , 1.2 مگابایت نسخه ی اندروید , 0.98 مگابایت نسخه ی جاوا , 216 کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

دختر پر از حسرت پر از تنهایی بغض چند ساله . دختری که درونش کشته شد هرچی که اسم از امید دارد
پسری پر از غرور پر از قدرت . از جنس سنگ .
«خانوادهی قدرت مند . یک ازدواج خانوادگی . ی عقد اسمانی .
بله عقدی که با بغض با گریه کمبود وجود ….. ».

به کمک تک تک شما نیاز دارم

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 25 فروردین 1395 02:20 ب.ظ
لطفا کامل بخونید
با سلام و ادب خدمت همه شما عزیزان

همونطور که می دونید اکثر سایت ها و وبلاگهای رمان بخاطر رمان هایی که دارای متن غیراخلاقی دارن حذف شدن.

این وبلاگ هم برای اینکه حذف نشه باید رمانهایی با این مضمون ها حذف بشن.

من خیلی از رمان هایی رو که خودم میشناختم و برخی از بازدیدکننده های خوب اعلام کرده بودن که دارای متن غیر اخلاقی هست رو قبلا لینکشون رو برداشته بودم و الان کلا حذف کردم

الان به کمک تک تک شما نیاز دارم. لطفا رمان هایی رو که از اینجا دانلود می کنید و می خونید اگه متن غیر اخلاقی داشتن معرفی کنید و در صورت امکان صفحه ای که اون متن رو داره اعلام کنید.

لطفا همه همراهی کنید که حذف نشه

پیشاپیش از کمک و همراهی تون تشکر میکنم

دانلود رمان فصل خاکستری

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 23 فروردین 1395 05:45 ب.ظ
رمان فصل خاکستری از سهیلا عباسی

رمان فصل خاکستری از سهیلا عباسی

اهنگ ساعت دیواری بزرگی که وسط سالن در طبقه ی پایین بود خواب را از چشمانم پراند.بالش را روی سرم گذاشتم ولی صدای زنگ ساعت همچونن ناقوس کلیسا در فضای خانه طنین انداخته بود. بارها از مادر خواهش کرده بودم تا این ساعت را از توی سالن بردارد یا لااقل ان را کوک نکند ولی مثل اینکه مادر بر خلاف من از این ساعت خیلی خوشش می امد چون ان را یادگار مادرش می دانست و برایش عزیز بود. وقتی ساعت خسته از اخرین ضربه خاموش شد فهمیدم ساعت ده شده است.پنجره ام نیمه باز بودو نور خورشید مستقیما به صورتم می تابید و گرمای ان ازارم می داد به ناچار روی تختم نشستم روی قالیچه ی کوچک اتاقم پر از جزوه و کتاب بود.
دیروز بالاخره همه چیز تمام شد و تا چند وقت دیگر می توانستم نتیجه ی این زحماتم را ببینم یا به دانشگاه راه می یافتم یا هم در اخر می بایست با مدرک دیپلم که این روزها ارزش قاب گرفتن هم نداشت کاری برای خودم دست و پا می کردم لااقل سر گرم می شدم.
از تخت پایین امدم و مشغول جمع اوری انها شدم.هر کدام از این کتاب ها برایم خاطره بودند وقتی با مهسا این کتاب ها را مرور می کردیم خاطره ای را هم برای خودمان یاد اور می شدیم.اهی کشیدم و دوباره مشغول جمع اوری کتاب ها شدم.
با تواخته شدن ضربه ای به در هراسان روی پا ایستادم وقتی مادر را در استانه ی در دیدم نفس راحتی کشیدم ولی متعجب از دیدنش گفتم:
-مگه امروز نرفتی سر کار؟
-نه اخر قرار خانواده ی اقای شریفیان بیان و خونه را ببینند اگه از اونجا خوششون اومد بریم محضر و قضیه ی فر خونه رو تموم کنیم.
با شنیدن نام اقای شریفیان به یاد همسایه ی قبلی مان اقای محبی افتادم خانواده ی خوبی بودند.همه ی محل به او احترام می گذاشتند.بازی کردن با دخترهای دوقلویش سرگرمی هر روزم بود. خانه ی ما با وجود ان دو دختر خیلی با صفاتر از الان بود چه حیف شد که انها اینجا را ترک کردند.

دانلود رمان شیشه

نویسنده : سیامک
تاریخ : شنبه 21 فروردین 1395 05:43 ب.ظ
رمان ایرانی شیشه برای دانلود

رمان ایرانی شیشه برای دانلود

من آدمی هستم که همیشه دیر رسیده ام. هنوز هم دیر می رسم. در این دیر رسیدن ها هرگز خود مقصر نبوده ام بلکه مانند برگی که روی آب افتاده باشد، در طی مسیر، مرتب و ناخواسته به این شاخ و آن خس و خاشاک گیر کرده ام و دیر رسیده ام. من دیر رسیدم و در نتیجه با وجود آن که در شرق، سرزمینی که در آن قدم نوزاد پسر همیشه مبارک است متولد شده بودم، مرا نمی خواستند. زیرا من آخرین فرزند یک خانواده پراولاد بودم و ناخواسته متولد شده بودم. پدر و مادرم با داشتن داماد و عروس از تولد من که ناگهان چون مهمان ناخوانده ای از از راه رسیدم بودم، مکدر بودند. من از این جهت با پسرعمویم تفاوت بسیار داشتم.
او، نخستین و تنها پسر خانواده خود بود که با نذر و نیاز فراوان و ناز و ادای بسیار متولد شده بود. عموی من از پدرم خیلی کوچک تر بود. با اینهمه من حتی پس از پسر او متولد شده و به قول پدرم زنگوله پای تابوت بودم. این تنها بدشانسی من نبود. از همان زمان تولد مشخص شد که پسر عموی من بسیار زیباست. یک پسر کوچولوی درشت، تپل، با مژگان بلند و چشمان خمار، که بالاتر از همه، باز مطابق سلیقه مردم مشرق زمین، بسیار سرخ و سفید بود. طبق رسم خانوادگی انتخاب نام نوزاد به عهده پدربزرگ بود. او که از تولد نوه جدید هود به وجد آمده بلود، خوب به سر و روی او خیره شد و قد و قامت فسقلی او را برانداز کرد. به فکر فرو رفته و عاقبت او را یوسف نامیده بود. بعدها، وقتی که هر دو بزرگ تر شدیم و سفیدی پوست، مژگان بلند و خماری چشمان او بیشتر جلوه گر شدند من گه گاه سربه سرش می گذاشتم و او را به جای یوسف زلیخا صدا می زدم، پدربزرگ معتقد بود که او نیز همانند صاحب نام خویش هر چه سختی بکشد مقامش بالاتر خواهد رفت.
و اما خود من بچه ای بودم ریزه میزه. با گونه های استخوانی، قدی نسبتا کوتاه، چهره ای سیاه سوخته با موهایی فرفری و از همه بدتر چشمانی که نه تنها ریز بودند، بلکه در حقیقت یک خط صاف بیشتر نبودند. یوسف سربه سر من می گذاشت و می پرسید که آیا می توانم بالای ساختمان ها و تمام ارتفاع یک درخت را در یک نظر ببینم؟
پدربزرگ برای انتخاب نام من ذوق و شوق نداشت. بنابراین به محض آن که پدرم، شرمگین و سر به زیر، با احترام از او خواسته بود که نامی برای من انتخاب کند او، بدون آن که بخواهد کودک را نزدش ببرند تا با توجه به خصوصیات جسمانی او وی را نامگذاری کند – همان طور که در مورد یوسف عمل کرده بود – بی حوصله گفته بود اسکندر.

دانلود رمان قصه عشق

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 19 فروردین 1395 05:41 ب.ظ
دانلود رمان عاشقانه قصه عشق

دانلود رمان عاشقانه قصه عشق

این داستان براساس واقعیت زندگی اشخاصی حقیقی به رشته ی تحریر در آمده است که در برخی موارد بنا به خواست خود آن افراد از به کار بردن اسامی واقعی خودداری و از اسامی مستعار استفاده شده است.
قسمت اول
ازوقتی نسترن خواهرم ازدواج کرد دیگه مجید خونه ی ما نیومده بود انگار با همه ی ما قهر کرده بود ولی خوب تقصیر مانبود نسترن خودش خواست باکسی غیر ازمجید ازدواج کنه!!!
البته منم وقتی تصمیم نسترن رو فهمیدم داشتم شاخ در می آوردم!!!بهش گفتم:نسترن مطمئنی میخوای با حمید ازدواج کنی؟ گفت:آره…دیگه خسته شدم…چقدر باید صبر کنم…چقدر باید بشینم تا ببینم مجید کی خواستگاری رسمی میکنه…
برای عروسی نسترن هم وقتی علی برادرم کارت عروسی رو برد برای مجید اینطور که از علی شنیدیم طفلکی نزدیک بوده از حال بره و همه اش فکر میکرده علی داره باهاش شوخی میکنه ولی وقتی میفهمه قضیه جدی هستش کارت رو پاره میکنه واز اون تاریخ دیگه خونه ی ما نیومده بود.
اسم من یاسمین هستش وتوی خونه یاسی صدام میکنن.دختر کوچک خانواده هستم و شدید به درس علاقه دارم.تا حالا به هیچ چیز غیر ازدرس عشقی نداشتم واصولا دنبال مسائل عشقی و دوست پسر بازی هم نبودم درست برعکس همه ی دوستام!!! از نظر قیافه میشه گفت بد نیستم پوست سفیدی دارم با صورتی نمکی که به گفته ی دیگران چشم و ابروم زیبایی عجیبی داره همراه با لب و بینیی که بازم به گفته ی همه خیلی برازنده ی صورتم هستش.از نظر کلی شباهت زیادی با نسترن دارم ولی مامان میگه چهره ی من بیشتر به دل میشینه چون نسترن یک کم گوشت تلخه!!!موهامم بلند وصاف تا کمرم هستش به رنگ قهوه ایی تیره و معمولا با یک تل که به سرم زدم تمام موهام صاف و یکدست دورم ریخته چون بابا موهام رو خیلی دوست داره میگه نبندمشون منم گوش میکنم…قدمم نه کوتاه هست نه بلند یه قد متوسط دارم واز نظر اندام هم میشه گفت متناسب هستم نه زیادچاقم که تو ذوق بخوره نه اونقدر لاغرکه هیچ لباسی به تنم خوشگل نباشه…زیاد از خودم تعریف کردم ولی خوب برای اینکه بتونین چهره ام رو توی ذهنتون مجسم کنید لازم بود.

دانلود رمان ستاره باور کن

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 17 فروردین 1395 05:40 ب.ظ
دانلود رمان ستاره باور کن با فرمت PDF

دانلود رمان ستاره باور کن با فرمت PDF

_ستاره مادر بلند شو
ستاره پتو رو رویه سرش کشید و گفت:
_جون مامان ۱۰ دقیقه دیگه
لیلا خانوم عصبی پرتو را کشید گفت:
_ای کوفته ۱۰ دقیقه مردم از دستت هی میام صدات می کنم ۱۰ دقیقه این ۱۰ دقیقهات تمام نشد ستاره بی حوصله بلند شد
در تخت نشست با غر گفت:
-خب مامان گیر می دی دیگه این همه ادم تو این خونه برو بقیه رو بلند کن چرامنو میای بیدار می کنی
لیلا اخمی به پیشانی اورد و گفت:
-عرشیا برا سما نمی ادا برا تو میاد خدا بگم چی کارت کنه که واسه من اول صبحیاعصاب نمی ذاری
ستاره اخمی کرد و گفت:
_مردشور اون عرشیا با اون عمو رو ببرن با این اشی که برا من پختن
سما با خنده وارد شد و گفت:
-نه اینکه توام اصلا از عرشیا خوشت نمیاد چیش نازم می کنه
ستاره اخمی کرد و گفت:
_برو بابا توام دلت خوشه ها تو دهنه لا مسبت یه چیز نمی مونه
سما با صدا خندید و در حالی که می رفت گفت:
-تازه به اصل مطلب باید بگم اقا عرشیا
ستاره فریاد زد:
_سما جلو عرشیا دهنت وا شد احترام بزرگ و کوچیک بی خیال می شه ها
لیلا خانوم که به دعوایه این دو خواهر نگاه می کرد گفت:
_ای بابا بسه دیگه توام شر نشو این وسط سما ستاره بدو مادر ول کن این سما روسریع حاضر شو باید بریم فرودگاه.
مادر بلند شد و رفت ستاره خوشحال از اینکه عرشیا را می خواهد ببیند سریع
رفت صورتش را شست و موهاش رو شانه کرد جلویه اینه ارایشه ملایمی کرد با خودگفت:
))عرشیا منو اگه از نزدیک دید چی اونم منو دوست داره اگه اخمو باشه ؟؟؟
خب می زنمش؟
نه نمی شه زدش!
اگه عمو اینا اونو وادار به این ازدواج کرده باشن چی ؟
خدایاااااااااااا به خیر بگذره((!!!!
صدایه مادر از داخل سالن اومد
_ستاره بدو دیگه دیر شد
ستاره سریع نگاهی سطحی به خود در آینه انداخت و رفت پایین
سما و شوهر خواهرش کهتازه اودمه بود سپهر همیشه اماده اذیت کردن ستاره بودن
ستاره با چشم غره ای که به ان دو رفت حساب کار دستشون اومد
اقا بهمن صورت دخترش ستاره رو بوسید و گفت:
_صبح دختر تع تغاریم چطوره
ستاره هم در جواب پدر بوسه ای بر گونه ی ضبر او زد
_خوب خوبم بابا جون البته اگه این سما با سپهر بذارنننن
سپهر خندید و گفت:
_ما که تسلیم سما رو هم امروز حواسم هست اذیتت نکنه
لیلا خانوم که همیشه شلوغ کنه داتان بود گفت:
_بسه دیگه انقدر حرف نزنید بریم دیگه بهمن دیر شد
بهمن لبخندی زد و مثل همیشه ارام گفت:
_من اماده ام بریم

دانلود رمان عشق مهتاب

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 05:39 ب.ظ
رمان ایرانی عشق مهتاب + دانلود

رمان ایرانی عشق مهتاب + دانلود

سکوت شب آزارم میده . روزا باید از تنهایی درد بکشم و شبها از بیخوابی . اگه مامان بود خونه ی ما انقدر تاریک و سرد نبود . پنج سال پیش که مامان توی اون تصادف لعنتی مرد روح بابا هم همراهش رفت . بابا تبدیل شد به یک دستگاه چاپ پول . از صبح میرفت سر کار و موقعی بر میگشت که من یا توی اتاقم خواب بودم یا حوصله ی رو به رو شدن باهاش رو نداشتم . کارای من براش مهم نبود . فقط هرماه مبلغ قابل توجهی رو به حسابم واریز میکرد و فکر میکرد تمام نیاز های من توی اون پولها خوابیده ولی من پول نمیخواستم ، پدر میخواستم . همون پدری که تا پنج سال پیش نور چشمیش بودم . من یه دختر هفده ساله ی بی پناه بودم . بی هیچ دلخوشی . اون سال بعد از گرفتن دیپلم کامپیوتر از بس بی انگیزه بودم قید کنکور و دانشگاه رو زدم و نشستم توی خونه . البته خونه نبود یه قصر بی سر و ته که در روز شاید نزدیک به پنجاه خدمتکار در اون میچرخیدند و شاید اگه اونها نبودن من از تنهایی مطلق مرده بودم . با سرد شدن اخلاق پدرم تمام فامیل و آشنا به جای اینکه دلداریمون بدن تنهامون گذاشتن . فقط یه عمه داشتم که به همراه پسر و دخترش در اسپانیا زندگی میکرد و تنها کسی بود که حداقل هفته ای یک یا دوبار با تلفن هاش کمی آرومم میکرد . اون هم سالها قبل همسرش رو از دست داده بود ولی به خاطر فرزندانش کم نیاورده بود . پسرش اونجا داروسازی میخوند و دخترش هم پرستاری خونده بود و با پزشکی اسپانیایی ازدواج کرده بود . عمه لادن اینطوری با تنها پسرش زندگی میکرد . فرزندان عمه رو آخرین بار برای مراسم مادرم دیده بودم و اون وقتها انقدر در خودم شکسته بودم که چره ی ماتی از آن ها در ذهنم نقش بسته بود ، البته چند باری با سمیرا دختر عمه لادن صحبت کرده بودم ولی هرگز با سام همکلام نشده بودم.
صبح حدود ساعت نه از خواب بیدار شدم . دست و صورتم رو شستم و به آشپزخونه رفتم و از چیزی که میدیدم شاخ در آورده بودم ، پدر هنوز خونه بود و مشغول خوردن صبحانه . با صدای نه چندان بلندی گفتم : صبح به خیر پدر.
چند لحظه ای خیره بهم نگاه کرد و بعد با تکون دادن سرش جوابمو داد . پشت میز نشستم و کبری خانوم خدمتکار   پیرو مهربون خونه ی ما برام چای ریخت و صبحانه ام رو آماده کرد . به خوردن صبحانهام مشغول شدم ولی حس کردم که پدر به من خیره شده . آروم سرم و بلند کردم و دیدم که حدسم درسته . لبخندی به لب نشاندم و گفتم : خیلی وقت بود با هم صبحانه نخورده بودیم پدر . من الان خیلی خوشحالم. آه بلندی کشید و با حسرت گفت : دقیقاً از بعد رفتن نسرین.
نسرین اسم مادرم بود . زنی که پدر دیوانه وار دوستش داشت . من بغض کردم و گفتم : پدر من دختر نسرینم همون
زنی که عاشقش بودی و حتی الان هم هستی . خواهش میکنم من رو ببینید . من کجای زندگی شما هستم ؟ سرشو میون دوتا دستاش گرفت و گفت : تو خیلی شبیه مادرتی.
لبام لرزید و گفتم : به خاطر این باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟
اینو که گفتم با عصبانیت بلند شد و گفت : تو دختر نسرینی و دختر من ولی نمیتونم…
من هم از جام بلند شدم و گفتم : چیو نمیتونی پدر ؟ من همون مهتابم که تا دوازده سالگیش یه پدر داشت که عاشق دخترش بود . مگه من اون نیستم پدر ؟
دوباره با غصه سر جاش نشت و گفت : بشین . تو باید خیلی چیزا رو بدونی.
سر جام نشستم که پدر با صدای گرفته ای گفت : وقتی من و نسرین میخواستیم با هم ازدواج کنیم به هم قول دادیم به این زودیها بچه دار نشیم و این خواسته من بود . من و نسرین انقدر عاشق هم بودیم که حاظر بودیم هرکاری رو به خاطر همدیگه انجام بدیم . شش ماه از شروع زندگی پر از عشقمون میگذشت که ناخواسته نسرین باردار شد .

دانلود رمان آسمان آذر

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 11 فروردین 1395 09:40 ق.ظ
aseman-azar

دانلود رمان عاشقانه آسمان آذر

 

خلاصه رمان : ایمان و آذر با هم ازدواج میکنند، دانشگاه قبول میشوند ومجبور به ترک دیار به سمت تهران. هر دوصاف وساده و عاشق هستند.تنها و غریب و صدالبته بی پول! باهم تلاش میکنند و باهم درس میخوانند. اما همه چیزخوب نمی ماند و کم کم آن زندگی ساده وصمیمی تحت تأثیر محیط قرار میگیرد…

****
مقدمه:
هر روز هرشب، کنج تاریک اتاقش تو طبقه ی ششم آپارتمان دورترین مجتمع این شهر،میریزه خاطرات تلخشو از پنجره بیرون اما ؛ دیوارا پرده ی سینمان واسه رسوا ترین عاشق در…
روزگارش شده حسرت ودرد پرشده وجودش با این افکار زرد…
قصه های همیشه تکرار
دردایی که نمیشن انکار
تختی که شده جای بازی واسه کابوسای شبونه انگار
آسمون خاکستری پشت شیشه
که دیگه هیچوقت عوض نمیشه
گیر کرده تو ماه آذرو میخواد
ابری بمونه واسه همیشه.
روزگارش شده حسرت و درد،پرشده وجودش با این افکار زرد….
بچگیشو…
تمام سادگیشو جا گذاشته تو دستای سرد یک مرد!!

دستکش های لاستیکی کثیف را پشت و رو درآوردم وداخل سطل انداختم. دخترک دلش نمیخواست تکانی به خودش دهد. همانطور ملحفه را به پنجه گرفته بود وچشمانش را با درد بسته بود. همراهش مدام زیرگوشش وزوز میکرد. بدون آنکه تمایلی برای شنیدن حرف هایش داشته باشم به سمت جالباسی رفتم و آهسته آماده شدم. با قدردانی گفت :
-خیلی ممنونیم خانوم دکتر، اگه مشکلی براش پیش اومد زنگ میزنم.
(باسرفه ی شدیدی که میدانستم اخم پررنگی روی صورتم انداخته مقطع مقطع گفتم):
-فعالیت ، نکنه ، چند ، روز…اهع…
سرتکان داد ودوباره گفت :
-چشم، چشم. ممنون واقعاً.
زیربازوی خواهرش را گرفت وآرام آرام راه افتاد. خم شدم ودسته ی کلید را ازکشو برداشتم وپشتشان راه افتادم. ناخواسته میشنیدم که خواهرش را دلداری میداد :
-هیچی نمیشه …
-بدبخت شدم …
-نشدی. هیچی نمیشه، نترس.
– بهروز!! وای خدا…

دانلود رمان گناهکار بی گناه

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 10:10 ق.ظ
gonahkar-bi ghonah

رمان زیبای گناهکار بی گناه

با اینکه هیچ دلش نمیخواست از رخت خواب دل بکند اما صدای آلارم گوشی به او می گفت که باید بیدار شود. کش و قوسی به بدنش داد و سعی کرد چشمهایش را باز کند بعد از مدتها در خانه خودش از خواب بیدار شده بود هر چند معتقد بود در غربت هیچ جا خانه آدم نیست اما خب اینجا یه جورهایی حکم خانهاش را داشت ساعت شش بود با خودش گفت کاش امروز مامورتی نداشت می توانست بیشتر بخوابد اما چه میشد کرد دستور بود و بایدا نجامش میداد.
از رخت خواب بلند شد باید سریع دوشی می گرفت و خود را به تیم تحویل میرساند. وقتی در آیینه حمام صورتش را دید واقعا جا خورد البته بعد از یک هفته طولانی مسافرت آن هم با اتومبیل حال و روز بهتری هم نمیتوانست داشته باشدآنهم باآنهمه تنش و درگیری! ته ریش نامرتبی صورتش را گرفته و بود وهاله سیاهی که در اثر کم خوابی بوجود امده بود زیر چشمانش دیده میشد. او دستانش را روی لبه روشویی گذاشت و به طرف آیینه خم شد و صورتش را با دقت بیشتر نگاه کرد عجیب بود اما احساس میکرد با مرد درون آیینه غریبه است. با تصویری که با چشمانی خسته قهوهای رنگ تماشایش میکرد هیچ حس مشترکی نداشت. اما اینطور که به نظر میرسید این خودش بود مردی تنها که کم کم داشت در غربتش غرق می شد. و خود را نمیشناخت یاد یک ترانه قدیمی افتاد که خودش هم نمی دانست چطوری آمده بود و کنج حافظهاش جا خوش کرده بود: من نشانیهای خود را می دهم یک نفر باید مرا پیدا کند
او نفسش را با صدا بیرون داد بعدانگشتانش را در موهای سیاه و چربش فرو برد و در کمد بالای روشویی را باز کرد و خمیر ریش و فرچه اش را برداشت و همانطور که صورتش را کف مالی میکرد به این فکر میکرد که چطور بعضی زنها عاشق این ته ریش میشوند؟

دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 5 فروردین 1395 10:15 ق.ظ
دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

– نمیخوای یه کم بخوابی؟
نگاهمو از منظره سرسبز روبه روم گرفتم وبه بابا نگاه کردم
– تو ماشین خوابم نمیبره
بابا همانطور که نگاهش به جاده بود و رانندگی می کرد طوری که من مخاطبش بودم گفت
– انشاالله تا یک ساعت دیگه میرسیم
به ساعت ماشین نگاه کردم نزدیک ۵ بعد ظهر بود ۸ صبح حرکت کرده بودیم چقدر زیاد تو راه بودیم حسابی خسته شده بودم به مامان و سماء نگاه کردم خواب خواب بودن خوش بحالشون ای کاش منم تو ماشین خوابم میبرد سرم را به پشتی ماشین تکیه دادم و چشامو بستم ای کاش بابا قبول میکرد منم مثل مهدی و مهرشاد نمی امدم سعی کردم چهره اقا کوروش و لیلا خانم را به یاد بیارم چه کار سختی من فقط یه بار دیده بودمشون، اقا کوروش پسر خاله بابا بود ولیلا خانم همسرش، نمی دانم چه اصراری داشتن ما را به ویلاشون دعوت کنن و به خاطر همین اصرارهای زیاد بابا قبول کرد که تابستان امسال چند روزی را تو ویلای شمالشون بگذرونیم و ما هم مجبور شدیم قبول کنیم البته مامان وسماء که براشون فرقی نمیکرد مهدی و مهرشادم کار و درس را بهانه کردن موندم این وسط من که طبق معمول باید میرفتم و چاره ای جز قبول این سفر اجباری نداشتم نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد. دستی شونه ام را تکان ارومی داد
– ستایش بیدار شو رسیدیم
اروم چشمای خواب الودم را باز کردم و به سماء که نگاهش به بیرون از ماشین بود نگاه کردم
– چی؟
نگاهش سمت من برگشت
– پاشو خونشونو ببین ونگاهش دوباره سمت بیرون برگشت لحن پر حیرت سماء وادارم کرد درست بشینم و به روبروم نگاه کردم یه ان جا خوردم چه ویلایی!

دانلود رمان عاشقانه نفرین بر عشق

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 3 فروردین 1395 03:00 ب.ظ
رمان ایرانی عاشقانه نفرین بر عشق

رمان ایرانی عاشقانه نفرین بر عشق

توی ماشین منتظر جون سو نشسته بودم که با دو تا بستنی که هر دو در یکی از دستاش بود، در رو باز کرد و نشست. یکی از بستنی ها رو جلوی من گرفت و تکون داد، ولی همین که خواستم بستنی رو بگیرم اون رو عقب کشید و یه مقدارش رو خورد. گفتم:
– اذیت نکن دیگه، بستنی رو بده که خفه شدم از گرما.
خنده ای کرد و بستنی رو داد به من. انگشتم رو زدم تو بستنی و زدم به صورتش.
– اینجوریه؟ منم دیگه قهرم!
– خیلی خب، تو چقدر لوسی.
– خانوم رو باش، زده بستنی ای کرده ما رو، طلبکارم هست. گرچه تو همیشه طلبکاری!
هردو خندیدیم. آخ که چقدر دوستش داشتم.
بعد از خوردن بستنی با هم به پارک رفتیم. توی سکوت قدم می زدیم و به خاطراتی که توی این یه سال داشتیم فکر می کردیم که جونسو یه دفعه برگشت و گفت:
– شیدا، من و تو یه سال هست که با هم دوستیم. توی این یه سال خیلی با هم خاطره داریم، من تو رو خیلی دوست دارم، تو باعث می شی
که من خوشحال باشم، تو همه ی زندگی منی، تو دنیای منی، نمی خوام بیشتر از این صبر کنم، می خوام فقط مال من باشی، فقط من!

دانلود رمان شیدای من

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 2 فروردین 1395 02:58 ب.ظ
دانلود رمان موبایل شیدای من

دانلود رمان موبایل شیدای من

خسته و کوفته دستگیره ی درو چرخوندم و وارد خونه شدم. این جا چقدر شلوغه، چه خبره؟ با هیجان خودمو رسوندم به سارا جون که داشت به یکی از خانم های اون جا یه چیزیو می گفت.
سلام سارا جون، این جا چه خبره؟
برگشت و بهم لبخند زد.
سلام عزیزم کی اومدی؟
همین الان، نگفتین؟
اگه گفتی کی داره میاد؟
یه کم فکر کردم؛ وقتی به نتیجه ای نرسیدم شونه هامو به علامت ندونستن انداختم بالا.
نمی دونم، بگید دیگه.
شاهرخ داره برمی گرده ایران.
تموم تنم یخ کرد. شاهرخ؟ شوکه شدم و فکر کنم سارا جون اینو فهمید.
حالت خوبه شیدا؟
با گیجی سرمو تکون دادم.
ها، آره آره، خوبم.
بعد لبخندی کم جون زدم.
به سلامتی، حتما خیلی خوشحالین؟
آره، پس چی؟ پسرم داره بعد از این همه سال برمی گرده ایران که بمونه پیشمون.
خیلی خوبه سارا جون. امم، من میرم تو اتاقم لباسامو عوض کنم.
باشه عزیزم برو، برای نهار صدات می کنم.
باشه.
کیفمو گرفتم تو دستم و با تنی خسته و فکری مشغول از پله ها رفتم بالا. درو باز کردم و خودمو انداختم تو اتاقم. کیفو پرت کردم یه گوشه و دگمه های مانتومو یکی یکی باز کردم. نشستم رو تختم و ناخودآگاه ذهنم پر کشید به گذشته.

دانلود رمان داماد اجاره ای

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 04:16 ق.ظ

عنوان کتاب:داماد اجاره ای

نویسنده:هوای تو

تعداد صفحات پی دی اف:324

تعداد صفحات جار:1100

دانلود شوریده

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 17 اسفند 1394 04:15 ق.ظ

عنوان کتاب:شوریده

نویسنده:cat68

تعداد صفحات پی دی اف:451

تعداد صفحات جار: 1222

 

خلاصه:آوا علاوه برمادربودن هم کار میکنه وهم درس میخونه ......زندگی توی جامعه ای که سایه مرد بالای سرش نیست سخته اما اون کنار اومده .... آوا بعد از رسوندن آراد به مهد راهی دانشگاه میشه که توی یک خیابون خلوت در حالی که مشغول صحبت باتلفنه باعث تصادف میشه واین شروع یه اشنایی میشه که اتفاقای جالبی رو در پی داره .....

 

دانلود رمان رقابت عشق

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394 04:15 ق.ظ

عنوان کتاب:رقابت عشق

نویسندگان:باران کرمی +~*Armina*~

تعداد صفحات پی دی اف:159

تعداد صفحات جار: 410

 

خلاصه:نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ، ولی باران نمیدانند که من دریایی از دردم ، به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریمداستان درباره ی دختری به نام آیلار است که به طور اتفاقی وارد خانواده ای تازه میشود . شاید همین ورود ناگهانی ، به طور ناگهانی مسیر زندگیش را تغییر دهد

رمان همجنس...از اتش

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 14 اسفند 1394 09:13 ب.ظ

عنوان کتاب:همجنس...از اتش 

نویسنده:melani*

تعداد صفحات پی دی اف:121

تعداد صفحات جار:339 

 

خلاصه:اراه دختری یتیم است که با مادر بزرگ خود زندگی میکرد اما باغبان داستان گل(مادر بزرگه)رو میچینه این به طور کامل یتیم میشه....یه دوست داره که مامان بابای دوستش اینو جم میکنن پول دانشگاهش رو میدن چون احساس بدی نداشته باشه یواشکی به حسابش پول میریزن که خرج خورد و خوراک داشته باشه...

رمان کبک ها

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 09:13 ق.ظ

عنوان کتاب:کبک ها

نویسنده:غزل سادات.پ

تعداد صفحات پی دی اف:459

تعداد صفحات جار:1422

 

خلاصه:ایمان بعد از مدتها انتظار با خبر می شود، گلرخ عشق سالهای نه چندان دور زندگی اش، از همسرش جدا شده و به خانه ی پدری اش برگشته. گذشته ها برای ایمان زنده می شود و به یاد می آورد گلرخ چطور به او نارو زد و ازدواج کرد. حال ایمان زخم خورده ی عشقی نافرجام، به سراغ گلرخ می رود....

برچسب ها: رمان, دانلود رمان,

دانلود رمان غریبانه

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1394 09:11 ق.ظ

عنوان کتاب:غریبانه

نویسنده:سپیده فرهادی

تعداد صفحات پی دی اف:620

تعداد صفحات جار:2977

 

خلاصه:خستگی و عشق و منطق. درک من از زندگی؟ قوی ترین بعد در طول زندگی؟ کدوم نقطه ی مبهم زندگی رو پررنگ کنم و به کدوم حسرتی که تو دل مونده بپردازم؟ تنهایی رو با چی پر کنم و اندوه و غصه رو چه جوری پنهون کنم؟ نسل من... نسلی که داره حروم میشه. نسل من تنهاست من تنهام و بی کس. من کسی هستم که باید باشم و بمونم و بجنگم. کی منو درک میکنه؟ کی برای باورهای من ارزش قائل میشه؟ من دختری از تبار آدم و حوا. من دختری تنها و بی آلایش. زیباییم تنها ملاک خواسته شدن. راستی اگر روزی نبود این زیبایی، باز هم خواسته میشدم؟ جنگ بر سر من یا زیبایی من؟ جنگ بر سر شخصیت و بودن من یا بر سر چشمان سبزم؟حق من چیه؟ حق من از این تکرار غریبانه روزهام چیه؟خیلی عجیبه...دختر که باشی اگه زیبا باشی عادت ماهانه شدنتو هزار نفر ناز میکشن ولی... اما... اگه قیافه نداشته باشی، عاشقانه ترین احساساتتم خریدار نداره. چقد بده دختر بودن و چقد بدتر زیبا بودن...

دانلود رمان فیلمنامه تقدیر

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 9 اسفند 1394 09:11 ق.ظ

عنوان کتاب:فیلمنامه تقدیر

نویسنده:الف.نهادمهر

تعداد صفحات پی دی اف:156

تعداد صفحات جار:465

 

خلاصه:زیبا فخار مهندس جوانی که به هر قیمتی شده اهداف خود را رها نمیکند نامه های مشکوکی دریافت میکند که نشان میدهد فردی او را سایه به سایه دنبال میکند به جز روز تولدش در آن روز زیبا می فهمد که در قلبش یک احساس پاک در حال رشد است ولی آن را نادیده میگیرد تا اینکه روزی آن را به یاد می آورد که دیگر دیر شده و این اتفاق پای فرد دیگری را به زندگی زیبا باز میکند که سرنوشت او را به سوی دیگری سوق میدهد تا این راز را دریابد اما ساناز دوست صمیمی اش......

 

رمان

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 7 اسفند 1394 09:08 ق.ظ

عنوان کتاب:زندان تنهایی

نویسنده:mojtaba_Rd

تعداد صفحات پی دی اف:131

تعداد صفحات جار:475

 

سخنی از نویسنده:در این رمان سعی کردم تا بخشی از زندگی بی عشق رو به تصویر بکشم. شخصی که روزی عاشق کسی بود و از عشق سرشار بود در حادثه ای که قلب هر عاشقی را منهدم می کنه عشقش رو از دست میده. و خودش رو از این هدیه خداوند یعنی عشق پاک محروم می کنه.
در یک جمله باید بگم که چنین افرادی در عین حال که خودشون رو مغرور نشون میدن همیشه در قلب خودشون خلاء بزرگی رو حس می کنن. خلائی که نه تنها جسمشون بلکه روح و روانشون رو هم تحت تاثیر قرار میده.

رمان وقتی تو آمدی

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 6 اسفند 1394 09:08 ق.ظ

عنوان کتاب:وقتی تو آمدی

نویسنده:زهرا نظری پور

تعداد صفحات پی دی اف:364

تعداد صفحات جار:1312

 

دانلودر مان بدون تو

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 11:25 ق.ظ

عنوان کتاب:بدون تو

نویسنده:فاطمه حیدری

تعداد صفحات پی دی اف: 664

تعداد صفحات جار:1884

دانلود رمان عروس هفت میلیونی

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 11:24 ق.ظ

عنوان کتاب:عروس هفت میلیونی

نویسنده:مریم دخت 14

تعداد صفحات پی دی اف:376

تعداد صفحات جار: 1943

 

خلاصه:هانیه یه دختر21ساله و مهربونه که دانشجوی ترم اول کارشناسی ارشد جامعه شناسیه...داستان ما از اونجایی شروع میشه که وحید صدیق یکی از همکلاسی هاش،به خواستگاریش میاد و لی به دلایلی مشکلاتی به وجود میاد که هانیه نمی تونه بهش جواب مثبت بده..

دانلودر مان لالایی بیداری

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 11:46 ق.ظ

نام رمان: لالایی بیداری

دانلود رمان عاشقانه

نویسنده: آرام رضایی

تعداد صفحات: 372

خلاصه ای از داستان رمان:

داستان در مرود یه دختره شایدم بیشتر از یه دختر یه خانواده یا یه محله ( سیاهی لشگر زیاد داره).
خونه ی این دختر تو طرح شهرداری برای ساخت بزرگراه قرار می گیره و در نتیجه کل محل باید اونجا رو تخلیه کنن. اما بعد این همه سال مثل یه خانواده شدن. اونقدر نزدیک که دور بودنشون از هم سخته. و این میشه که تصمیم می گیرن با پول فروش خونه یه آپارتمان 10 واحدی چند محله بالاتر بگیرن که همه بتونن با هم باشن و باز هم همسایه و داستان از این خونه شروع میشه از یه واحد خالی مونده که یه همسایه جدید واردش میشه…

نکات:
دختر داستان نیمچه واقعیه. اما پسر داستان تماماً واقعیت داره و موضوع کلی داستان با یه ذره دستکاری میشه گفت تقریبا واقعیه.

برچسب ها: رمان, دانلود, عاشقانه,
:: حقوق تمامی مطالب این سایت محفوظ است

طراح: سایت ستاپ