رمان | دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان ایرانی و خارجی

ورود

موضوعات

تبلیغات

دانلود رمان انگار گفته بودی لیلی

نویسنده : سیامک
تاریخ : شنبه 23 اسفند 1393 11:32 ق.ظ

رمان انگار گفته بودی لیلی از سپیده شاملو

 رمان انگار گفته بودی لیلی از سپیده شاملو

نام رماننام رمان :رمان انگار گفته بودی لیلی

نویسنده به قلم :سپیده شاملو

حجم رمانحجم رمان : ۲.۲۹ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۱ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۸۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه رمانخلاصه ی از داستان رمان:

سردم شده.باید یک قرص آرامبخش بخورم.دلشوره گرفته ام.خیلی وقت بود از این خوابها ندیده بودم.نمی دانم از کی؟اما انگار از وقتی آمدم توی این خانه و دوربین را گرفتم دستم و شروع کردم به عکاسی،دیگر این خواب را ندیدم.قبل از آن هر شب(حالا می خواهی بگویی نه که هر شب) خب،نه که هر شب،اما مدام همین خواب را می دیدم.می نشستی روی همین کاناپه سفید،که ….

* برنده جایزه جشنواره هوشنگ گلشیری برای بهترین رمان سال ۷۹


فرمت رمان :فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

download :دانلود رمان انگار گفته بودی لیلی از سپیده شاملو با فرمت pdf

download :دانلود رمان انگار گفته بودی لیلی از سپیده شاملو با فرمت apk

download :دانلود رمان انگار گفته بودی لیلی از سپیده شاملو با فرمت java

download :دانلود رمان انگار گفته بودی لیلی از سپیده شاملو با فرمت jad

download :دانلود رمان انگار گفته بودی لیلی از سپیده شاملو با فرمت java (پرنیان)

download :دانلود رمان انگار گفته بودی لیلی از سپیده شاملو با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

بمبها از آسمان ریختند روی خانه همسایه.تو از ایوان پرت شدی و مردی.

سردم شده.باید یک قرص آرامبخش بخورم.دلشوره گرفته ام.خیلی وقت بود از این خوابها ندیده بودم.نمی دانم از کی؟اما انگار از وقتی آمدم توی این خانه و دوربین را گرفتم دستم و شروع کردم به عکاسی،دیگر این خواب را ندیدم.قبل از آن هر شب(حالا می خواهی بگویی نه که هر شب) خب،نه که هر شب،اما مدام همین خواب را می دیدم.می نشستی روی همین کاناپه سفید،که آن روزها نو بود.می گفتی سفید قشنگ است.می گفتم:زود سیاه می شود.می خندیدی.می گفتی:نه تا وقتی تو خانم خانه هستی.

توی خواب فکر می کردم هندوانه می گذاری زیر بغلم و کار خودت را می کنی.دیشب خواب دیدم آشپزی می کنم.آمدی توی آشپزخانه.بی خنده.ایستادی میان چهارچوب در.سرت را خم کردی.دست به سینه ایستاده بودی.نگاهت نمی کردم.می دیدمت.خودم را هم می دیدم.پشت دوربین بودم.میخواستم از خودم و تو عکس بگیرم.آشپزخانه تمیز بود.برق می زد.حواسم به روغنی بود که از قاشق چوبی چکه می کرد.دوربین را گرفتم روی روغن.می خواستم از چکیدنش عکس بگیرم.قطره روغن بزرگ شد.از ارتفاع زیادی آرام پرت شد.افتاد زمین.از پشت دوربین حرکت کند روغن را می دیدم.دوربینم فیلمبرداری بود.دوربین عکاسی همراهم نبود.میخواستم دوربین را بالا نگه دارم.نمی شد.دودستی گرفته بودمش.هزار کیلو بود.آن شب هم آمدی.ایستادی میان چارچوب در.اما نه که بی خنده؛خندیدی.”چی می خوای؟”

رمان انگار گفته بودی لیلی

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
:: حقوق تمامی مطالب این سایت محفوظ است

طراح: سایت ستاپ