رمان | دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان ایرانی و خارجی

ورود

موضوعات

تبلیغات

دانلود رمان عشق مهتاب

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 06:39 ب.ظ
رمان ایرانی عشق مهتاب + دانلود

رمان ایرانی عشق مهتاب + دانلود

سکوت شب آزارم میده . روزا باید از تنهایی درد بکشم و شبها از بیخوابی . اگه مامان بود خونه ی ما انقدر تاریک و سرد نبود . پنج سال پیش که مامان توی اون تصادف لعنتی مرد روح بابا هم همراهش رفت . بابا تبدیل شد به یک دستگاه چاپ پول . از صبح میرفت سر کار و موقعی بر میگشت که من یا توی اتاقم خواب بودم یا حوصله ی رو به رو شدن باهاش رو نداشتم . کارای من براش مهم نبود . فقط هرماه مبلغ قابل توجهی رو به حسابم واریز میکرد و فکر میکرد تمام نیاز های من توی اون پولها خوابیده ولی من پول نمیخواستم ، پدر میخواستم . همون پدری که تا پنج سال پیش نور چشمیش بودم . من یه دختر هفده ساله ی بی پناه بودم . بی هیچ دلخوشی . اون سال بعد از گرفتن دیپلم کامپیوتر از بس بی انگیزه بودم قید کنکور و دانشگاه رو زدم و نشستم توی خونه . البته خونه نبود یه قصر بی سر و ته که در روز شاید نزدیک به پنجاه خدمتکار در اون میچرخیدند و شاید اگه اونها نبودن من از تنهایی مطلق مرده بودم . با سرد شدن اخلاق پدرم تمام فامیل و آشنا به جای اینکه دلداریمون بدن تنهامون گذاشتن . فقط یه عمه داشتم که به همراه پسر و دخترش در اسپانیا زندگی میکرد و تنها کسی بود که حداقل هفته ای یک یا دوبار با تلفن هاش کمی آرومم میکرد . اون هم سالها قبل همسرش رو از دست داده بود ولی به خاطر فرزندانش کم نیاورده بود . پسرش اونجا داروسازی میخوند و دخترش هم پرستاری خونده بود و با پزشکی اسپانیایی ازدواج کرده بود . عمه لادن اینطوری با تنها پسرش زندگی میکرد . فرزندان عمه رو آخرین بار برای مراسم مادرم دیده بودم و اون وقتها انقدر در خودم شکسته بودم که چره ی ماتی از آن ها در ذهنم نقش بسته بود ، البته چند باری با سمیرا دختر عمه لادن صحبت کرده بودم ولی هرگز با سام همکلام نشده بودم.
صبح حدود ساعت نه از خواب بیدار شدم . دست و صورتم رو شستم و به آشپزخونه رفتم و از چیزی که میدیدم شاخ در آورده بودم ، پدر هنوز خونه بود و مشغول خوردن صبحانه . با صدای نه چندان بلندی گفتم : صبح به خیر پدر.
چند لحظه ای خیره بهم نگاه کرد و بعد با تکون دادن سرش جوابمو داد . پشت میز نشستم و کبری خانوم خدمتکار   پیرو مهربون خونه ی ما برام چای ریخت و صبحانه ام رو آماده کرد . به خوردن صبحانهام مشغول شدم ولی حس کردم که پدر به من خیره شده . آروم سرم و بلند کردم و دیدم که حدسم درسته . لبخندی به لب نشاندم و گفتم : خیلی وقت بود با هم صبحانه نخورده بودیم پدر . من الان خیلی خوشحالم. آه بلندی کشید و با حسرت گفت : دقیقاً از بعد رفتن نسرین.
نسرین اسم مادرم بود . زنی که پدر دیوانه وار دوستش داشت . من بغض کردم و گفتم : پدر من دختر نسرینم همون
زنی که عاشقش بودی و حتی الان هم هستی . خواهش میکنم من رو ببینید . من کجای زندگی شما هستم ؟ سرشو میون دوتا دستاش گرفت و گفت : تو خیلی شبیه مادرتی.
لبام لرزید و گفتم : به خاطر این باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟
اینو که گفتم با عصبانیت بلند شد و گفت : تو دختر نسرینی و دختر من ولی نمیتونم…
من هم از جام بلند شدم و گفتم : چیو نمیتونی پدر ؟ من همون مهتابم که تا دوازده سالگیش یه پدر داشت که عاشق دخترش بود . مگه من اون نیستم پدر ؟
دوباره با غصه سر جاش نشت و گفت : بشین . تو باید خیلی چیزا رو بدونی.
سر جام نشستم که پدر با صدای گرفته ای گفت : وقتی من و نسرین میخواستیم با هم ازدواج کنیم به هم قول دادیم به این زودیها بچه دار نشیم و این خواسته من بود . من و نسرین انقدر عاشق هم بودیم که حاظر بودیم هرکاری رو به خاطر همدیگه انجام بدیم . شش ماه از شروع زندگی پر از عشقمون میگذشت که ناخواسته نسرین باردار شد .

دانلود برای کامپیوتر با فرمت پی دی اف
شنبه 7 اسفند 1395 12:49 ق.ظ
چرا دان نمیشه
سیامک
لینکش خرابه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
:: حقوق تمامی مطالب این سایت محفوظ است

طراح: سایت ستاپ