تبلیغات
رمان | دانلود رمان عاشقانه

رمان | دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان ایرانی و خارجی

ورود

موضوعات

تبلیغات

رمان تمنایی برای نفس کشیدن

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 15 آذر 1392 03:31 ق.ظ
منبع:نودوهشتیا

نویسنده: shadinn
اوف! دیگه جونی تو تنم نمونده ،الاناست که نفله شم از خستگی!فک نکنم دیگه کسی مونده باشه که امواتشو مورد عنایت قرار نداده باشم! از رئیس سازمان سنجش و طراحان سوال گرفته تا مراقبان عزیز و گرامی که بسان سگان شکاری بالای سرم بودن و منتظر بودن تا جم بخورم که بپرن پاچمو بگیرن!ای بر پدرتون لعنت، ای جد و آبادتون آتیش بگیره،ای نسلتون ور بیفته،ای همتون برین زیر تریلی گوشت چرخ کرده شین،ای...مریم: چی میگی واسه خودت تمنا؟داری کیا رو اینجوری سوزناک نفرین میکنی؟تمنا:این طراحای زباله رو! مریم جون نمیدونی چقدر سخت گرفته بودن.انگار ارث پدارای بی پدرشونو از ما بخت برگشته ها طلب داشتن!سعید:تو که گفتی خوب دادی!تمنا:اون که سگ درصدولی این دلیل نمیشه که واسه سوالای مضخرفی که طرح کردن نفرینشون نکنم!سعید:حالا تو خون کثیف خودتو الوده نکن!بگیر یه ذره دراز بکش یه یه ربع دیگه میرسیم خونه !
مریم:سعید چرا اون ماشین جلویی ها حرکت نمیکنن؟سعید:چه میدونم!تمنا:خو برو ببین چی شده دیگه! سعید:تو کار بزرگترت دخالت نکن بچه!مریم:راس میگه دیگه برو ببین چی شده.سعید:حالا تو همین الان ضایعم نمیکردی نمیشد؟مریم جون خندید و سعید رفت که ببینه چی شده.تمام نوک انگشتام از بس تست زده بودم ذوق ذوق میکرد!ای همتون یه جا سقط شین تمام کنکوریااز دستتون خلاص شن هی!سعید:انگار تصادف شده، راه بستست یه دو ساعتی الافیم!مریم:وای حالا چیکار کنم؟
 سعید:خب حالا،انگار چی شده!مریم:قرار بود زودتر برسیم خونه یه ناهار سفارشی واسه تمنا درست کنم! تمنا: مریم جون بیخیال،زیاد گرسنم نیست.سعید:اگرم گرسنش شد اونطرف یه ساندویچی هست.مریم بیا بریم اونطرف یه پارک هست یه هوایی عوض کنیم،تمنا پاشو بریم.تمنا:مرسی من نمیام،شما برین من میخوام یه ذره کمر راست کنم!سعید:باشه هرجور راحتی فدای سرم،مریم بریم.مریم:تمنا مطمئنی؟تمنا:اره بابا،خدا رو خوش نمیاد مزاحم دو تا کفتر عاشق شم!مریم جون لبشو به دندون گرفت و زیر لبی یه چی گفت که نفهمیدم، چمدونم لابد فحش داد!بعدا ته و توشو در میارم !چقدر گرمــــــــــــــه!همونجو� � که دراز کشیده بودم با پام پنجره رو کشیدم پایین. آخی!چه نسیم خنکی!تو این وقت سال همچین هوایی بعیده!ولی شیرازه دیگه!آفتاب و بارونش معلوم نیست! همونجور که سوت میزدم چشمم خورد به ماشین بغلی.یه بنز می باخ مشکی!یه سوتی زدم ورفتم لب پنجره تا ببینم توش چه خبره!آخه همیشه تجربه ثابت کرده هر چی ماشین عروسکتر باشه راننده میمونتره!تمنا:ا این ماشینه چرا شیشه هاش دودیه؟وای نــــــــــــــــــــــــ ــه!من میمیرم از فوضولی !من میخوام ببینم تو ماشین چه خبره! شیشه رو تا ته کشیدم پایین و از پنجره آویزون شدم.چهارزانو رو صندلی بودم و شکمم رو لبه ی پنجره بودو خودمم عین این میمونای دست دراز آویزون بودم وتمام سعیم رو میکردم که یه چیزی ببینم ولی دریغ از یه سایه! حالا چی میشد شیشه ها رو دودی نمیکردی که ملت اینجوری از فوضولی نمیرن؟اه..آشغال! ا آخ جون شیششو یه ذره داد پایین،البته شیشه ی عقب بوداولی از همونجا هم میشد رانندشو دید زد.یه مرد میانسال با موهای جو گندمی بود که کت شلوار تنش بود و یه کلاهم سرش بود شبیه کلاه خلبانا! ا این که لباس راننده ها تنشه!پس صاحب ماشین کوش؟همونجور که سعی داشتم تو ماشینو دید بزنم تو ماشین یه دست رفت بالا،مثله اینکه طرف دستشو از رو پاش برداشت کرد تو دماغش! پس کلش کو؟حتما سرشو تکیه داده به صندلیش.یه خورده اومدم اینورتر تا راحتتر ببینمش، یا قمر بنی هاشم!این پسره چرا این شکلیه؟خدا به دور!بین انگشت شصت و اشارمو از پشت و جلو گاز گرفتمو بعد سرمو چند بار چرخوندم و نفسمو که تا اون موقع حبس کرده بودم دادم بیرون!بیچاره انگار از تیمارستان فرار کرده بود!زیر چشماش پف کرده بود و حسابی قرمز بود، چشماش انقدر ریز شده بود که اصلا نمیشد تشخیص داد که چه رنگیه!موهاش عین این بیابونیایه حموم ندیده بود،لباساشم یه دست مشکی!ولی معلوم بود بنده خدا اینقدراهم وضعش داغون نیست،یه دستی به سر و صورتش میکشید قابل تحمل میشد!حاضر بودم خودمو به آب و آتیش بزنم تا بفهمم چشه که اینطوری داغونه!تو یه لحضه ذهنم جرقه زد!!

همونجور که دراز کشیده بودم با پام پنجره رو کشیدم پایین. آخی!چه نسیم خنکی!تو این وقت سال همچین هوایی بعیده!ولی شیرازه دیگه!آفتاب و بارونش معلوم نیست! همونجور که سوت میزدم چشمم خورد به ماشین بغلی.یه بنز می باخ مشکی!یه سوتی زدم ورفتم لب پنجره تا ببینم توش چه خبره!آخه همیشه تجربه ثابت کرده هر چی ماشین عروسکتر باشه راننده میمونتره!تمنا:ا این ماشینه چرا شیشه هاش دودیه؟وای نــــــــــــــــــــــــ ــه!من میمیرم از فوضولی !من میخوام ببینم تو ماشین چه خبره! شیشه رو تا ته کشیدم پایین و از پنجره آویزون شدم.چهارزانو رو صندلی بودم و شکمم رو لبه ی پنجره بودو خودمم عین این میمونای دست دراز آویزون بودم وتمام سعیم رو میکردم که یه چیزی ببینم ولی دریغ از یه سایه! حالا چی میشد شیشه ها رو دودی نمیکردی که ملت اینجوری از فوضولی نمیرن؟اه..آشغال! ا آخ جون شیششو یه ذره داد پایین،البته شیشه ی عقب بوداولی از همونجا هم میشد رانندشو دید زد.یه مرد میانسال با موهای جو گندمی بود که کت شلوار تنش بود و یه کلاهم سرش بود شبیه کلاه خلبانا! ا این که لباس راننده ها تنشه!پس صاحب ماشین کوش؟همونجور که سعی داشتم تو ماشینو دید بزنم تو ماشین یه دست رفت بالا،مثله اینکه طرف دستشو از رو پاش برداشت کرد تو دماغش! پس کلش کو؟حتما سرشو تکیه داده به صندلیش.یه خورده اومدم اینورتر تا راحتتر ببینمش، یا قمر بنی هاشم!این پسره چرا این شکلیه؟خدا به دور!بین انگشت شصت و اشارمو از پشت و جلو گاز گرفتمو بعد سرمو چند بار چرخوندم و نفسمو که تا اون موقع حبس کرده بودم دادم بیرون!بیچاره انگار از تیمارستان فرار کرده بود!زیر چشماش پف کرده بود و حسابی قرمز بود، چشماش انقدر ریز شده بود که اصلا نمیشد تشخیص داد که چه رنگیه!موهاش عین این بیابونیایه حموم ندیده بود،لباساشم یه دست مشکی!ولی معلوم بود بنده خدا اینقدراهم وضعش داغون نیست،یه دستی به سر و صورتش میکشید قابل تحمل میشد!حاضر بودم خودمو به آب و آتیش بزنم تا بفهمم چشه که اینطوری داغونه!تو یه لحضه ذهنم جرقه زد!!پریدم طرف کیفم و یه قلم وکاغذ برداشتم .یه تیکه کاغذ کندم و روش نوشتم :"سلام،چته؟چرا انقدر ناراحتی؟"کاغذ و تا کردم و رفتم دم پنجره،دوباره آویزون شدم و کاغذ رو به سختی انداختم تو ماشین،بعدش عین بز زل زدم به پسره!ناکس حتی به خودش زحمتم نداد که چشمشو بچرخونه یه دید بزنه ببینه کیه!یه یه ربعی منتظر نگاش کردم که دیدم نه!آقا خیال نداره جواب بده!به ظاهر بیخیال شدم و پهن شدم رو صندلی.از فوضولی داشتم میمردم ولی اون پسری که من دیدم عمرا اگه تا فردا هم صبر کنم جواب بده!***هیراد***خدایا!یعنی بدبختی تا این حد؟مگه یه آدم تحملش چقدره؟خدایا من دیگه آمپرم زده بالا،دیکه نمیکشم بگیر این جونو راحتم کن!امیر:داداش بسه هر چقدر گریه کردی!با گریه که چیزی درست نمیشه!پاشو،پاشو بریم خونه.اخه این چی از درد من میدونه؟مگه کسی اینجا هست که بتونه درکم کنه؟هستی:هیراد جان،پاشو مادر،تا کی میخوای اینجا بشینی؟برگشتم و با چشمای بی جونم یه نگاه به صورت اشکی مامانم انداختم.بیچاره خیلی تحت فشاره،ولی نه تا حد من!یه نگا به پشت سرش انداختم،بابا با اون کت شلوار خوش دوخت مشکیش پشت سر مامان ایستاده بود و سرشو انداخته بود پایین.منم دلم میخواست برم خونه ولی دلم تاب این دوری رو نداشت!خشایار:امیر جان دست هیراد و بگیر بلندش کنیم.امیر اومد سمتم و زیر شونه ی چپم و گرفت و بابا هم زیر شونه ی راستم رو گرفت و بلندم کردن.دست خودم نبود نای راه رفتن نداشتم!تمام وزنم رو شونه ی امیر و بابا بود.وقتی رسیدیم به ماشین مامان اومد کنار بابا و یه چیزی دم گوشش گفت و رفت،بابا هم یه سری تکون داد.با کمک امیر منو نشوند تو ماشین و رو به راننده گفت:یه راست برو خونه.راننده هم حرفشو تایید کرد و راه افتاد.خوشحال شدم که تو این موقعیت درکم کردن و گذاشتن تنها باشم.اصلا حوصله ی نگاه های دلسوزانه ی بقه رو نداشتم .وسطای راه بود که ماشین ایستاد!حوصله نداشتم از پنجره بیرونو نگاه کنم.از تو آیینه زل زدم به راننده که موضوع رو گرفت و گفت:آقا فکر کنم تصادف شده که انقدر ترافیک سنگینه!من میرم یه نگاه بندازم.نگامو ازش گرفتمو رفتم تو فکر.نمیدونم چقدر گذشت که راننده خیس آب اومد تو ماشین و همونجور که با تکوندن لباساش سعی داشت از خیسیشون کم کنه گفت:درست حدس زده بودم آقا تصادف شده.فکر کنم یه چند ساعتی رو گیریم.آروم گفتم:پـــــــــــــــوف!فق ط همینو کم داشتیم!سرمو تکه دادم به صندلی و سعی کردم که بخوابم ولی از یه طرف فکر و خیال نمیذاشت از یه طرف سوزش چشمام! پس قید خوابو زدم.به محض باز کردن چشمام چشمم خورد به یه دخترهفده، هجده ساله که از پنجره ی ماشین بغلی آویزون بود و داشت با کنجکاوی تو ماشینو دید میزد ولی فکر کنم فهمید تیرش به سنگ خورده ونمیتونه تو ماشینو ببینه!چشماشو ریز کرد و زیر لبی یه چیزی گفت که نفهمیدم!بیخیال،کی اهمیت میده؟

مردم هم خوشی زیاد زده زیر دلشون!این راننده هم خجستست!چرا تو این هوا بخاری روشن کرده؟خواستم یه چیزی بهش بگم که ترجیح دادم به جای حرف عمل کنم.سرم به شدت درد میکرد،شیشه رو یه خورده کشیدم پایین که دوباره چشمم خورد به همون دختره که با ذوق سعی داشت از همون درز باریک هم شده تو ماشینو دید بزنه!اول نگاهش به راننده بود ولی بعدخیره شد به عقب و جایی که من نشسته بودم ولی مثله اینکه من تو دیدش نبودم واسه همین جاشو عوض کرد،وقتی چشمش به من افتاد یهو چشماش درشت شدو دهنش تا حد ممکن باز شد!هه!معلومه دیگه،وقتی یه نفر سه ساعت گریه کنه قیافش بهتر از این نمیشه. دختره اول تا جایی که ممکن بود منوآنالیز کرد بعدش یهو نمیدونم چی شد رفت تو و بعد چند دقیقه دوباره آویزون شد و یه تیکه کاغذ انداخت تو ماشین!خدایا،اینو دیگه کجای دلم بزارم؟ دختره شماره داد!اصلا به خودم زحمت تکون خوردن ندادم، که چی بشه؟دختره ی...لا اله الا الله!یه ربع تمام بهم زل زد بعدش انگار خسته شد و رفت تو!مردم چقدر میتونن بیکار باشن؟ یه چند دقیقه گذشت،افکارم واسم اعصاب نذاشته بودن!سر دردم بیشتر شده بود . نمیدونم چی شد که خم شدم و کاغذی رو که دختره انداخته بود تو ماشین رو برداشتم،شاید کنجکاوی!بازش کردم،"سلام،چته؟چرا انقدر ناراحتی؟"چی میشه به این آدما گقت؟آخه مگه شما فوضول مردمین؟یه پوزخند زدم و چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم!
***تمنا***حوصلم بد جور سر رفته بود!هیچ کاری برای انجان دادن نداشتم .طی یک تصمیم ناگهانی دوباره کاغذوقلم برداشتم و نوشتم"حرف بزن!میدونم الان دوست داری با یه نفر حرف بزنی،بگو من سنگ صبور خوبی هستم!"کاغذ رو تا کردم و انداختم تو ماشین. یه ربع منتظر شدم ولی خبری نشد!اه پسره ی گند دماغ!اصلا نگو،بزار همشون تو دلت بمونه غمباد بگیری بترکی!***هیراد***یه ربع،بیست دقیقه گذشته بود که دوباره یه کاغذ افتاد تو ماشین. حرصم گرفت!دختره ی پررو،وقتی جواب نمیدم یعنی نمیخوام جوابتو بدم دیگه!آدم هم انقدر کنه؟خواستم بیخیالش شم که به نظرم راه خوبی واسه بیرون اومدن از افکارم اومد!خم شدم و کاغذو برداشتم "حرف بزن!میدونم الان دوست داری با یه نفر حرف بزنی،بگو من سنگ صبور خوبی هستم!"این چی میگه؟از کجا انقدر به حرفاش مطمئنه؟ولی!یه حس ته دلم بهم میگفت میتونی بهش اعتماد کنی!یه ذره این پا اون پا کردم ولی بلاخره به راننده گفتم:میشه یه کاغذ خودکار بهم بدی؟راننده یکم باتعجب نگام کرد ولی بعدش سریع از تو داشبورد یه کاغذ و خودکار در اورد و گرفت سمتم.ازش گرفتم،یه تیکه کاغذ کندم و روش نوشتم"ازکجا باید شروع کنم؟غم هام خیلی زیاده!"تا کردمش و انداختم تو ماشین بغلی.
***تمنا***دیگه کلا از این پسره نا امید شدم.واسه خودم سوت میزدم و با ناخونام که خیلی بلند شده بود ور میرفتم.حوصله ی ناخونای بلند رو نداشتم باید هر چه زودتر کوتاهش کنم!تو خیالاتم غرق بودم که حس کردم یه چیزی افتاد توماشین!سریع سیخ نشستم و دیدم بله!بلاخره جواب داد.کاغذ و باز کردمو نوشتش رو خوندم.یعنی چی که از کدوم غم باید شروع کنم؟هر کس واسه خودش مشکلی داره دیگه!دیووانه!یه کاغذ برداشتم و روش نوشتم"اول اسمتو بگو،کامل خودتو معرفی کن.من خودم اسمم تمناست،نوزده سالمه البته دارم میرم تو نوزده سال!همین امروزم کنکور دادم."***هیراد***به5 دقیقه نکشید که یه کاغذ دیگه افتاد تو ماشین.الان این میخواست واسش درد و دل کنم یا میخواست آمار بگیره؟یه پوفی کردم و نوشتم"اسمم هیراده،24 سالمه و دانشجوام البته دیگه ادامه نمیدم نپرس چرا که جوابتو نمیدم" کاغذو انداختم تو ماشین بغلی.دختره به 2 دقیقه نکشیده جواب داد"خب میتونم بپرسم چی شده که انقدر غمگینی؟قیافت داد میزنه تمیز 2،3 ساعت گریه کردی!"دوست نداشتم کسی بفهمه گریه کردم ولی چشمام ناخوداگاه لوم داده بود.یه نفس عمیق کشیدم و نوشتم.نمیدونم چرا اینارو براش نوشتم،من اصلا اونو نمیشناسم ولی یه حسی بهم میگفت که میتونم بهش اعتماد کنم،ارزششو داره.از یه طرف دیگه هم انگار دوست داشتم با یه نفر حرف بزنم تا شاید از بار غم هام کم بشه!امتحانش مجانیه!کاغذو انداختم و منتظر جواب شدم!



***تمنا***بعد تقریبا 5 دقیقه یه کاغذ افتاد تو ماشین.عین جت f14پریدم سرش.وقتی نوشتش رو خوندم دلم براش کباب شد!بمیرم براش،هیراد بیچاره!مگه چقدر سن داره که همچین بلایی سرش اومده؟"هیراد:من این حرفا رو واسه ترحم نمیزنم،فقط خواستم با یه نفر حرف زده باشم.وقتی تازه وارد دانشگاه شده بودم بیشتر دخترا بخاطر پول و قیافم دنبالم بودن.کلا پسری بودم که دوست داشتم دخترا بیوفتن دنبالم و ازاین که این همه دختر دنبالم بودن احساس غرور میکردم!بین این همه دختر یه دختر بود،به اسم نفس.نفس بر خلاف بقیه باهام کل مینداخت و ضایعم میکرد.اوایل اصلا ازش خوشم نمیومد ولی با گذشت زمان بدون اینکه بفهمم چی شد یه دل نه صد دل عاشقش شدم!تو دانشگاه همه بهمون حسودی میکردن چون هر دومون چه از نظر ظاهر چه از نظر مالی چیزی کم نداشتیم و همدیگه رو هم خیلی دوست داشتیم.تو دانشگاه به لیلی و مجنون معروف بودیم!واقعا هم مجنون نفسم بودم!همه چی خوب پیش میرفت تا همین دو ماه پیش که نامزد کردیم.خانواده هامونم با این وصلت راضی بودن.قرار شد عقد و عروسی رو بزاریم واسه 40 روز بعد که میشد همین امروز. دقیقا 40 روز قبل تو اون روز نحس قرار شد من و نفسم بریم واسه خریدسفره عقد و وسائل مورد نیازمون.دقیقا رو به روی در خونشون ،اونطرف خیابون کنار ماشینم منتظرش بودم.در باز شد و خندون اومد بیرون منم که حسابی از دیدن نامزد خوشکلم شارژ شده بودم خندون اومدم برم اونطرف که با هم بیایم که گوشی لعنتیم زنگ خورد.ناشناس یود به نفس اشاره کردم که خودش بیادو خودم هم جواب تلفونو دادم.به محض گفتن الو بفرمائید صدای بوق وحشتناک و برخورد یه چیزی تو گوشم پیچید!با ناباوری به نفسم که غرق خون کف خیابون افتاده بود نگاه کردم،خیلی سریع خودمو بهش رسوندم ولی دیر شده بود!نفسم سرش خورده بود به جدول و جابجا تموم کرده بود.این شد که این روزگار لعنتی نفسمو ازم گرفت و منو مجبور کرد که روز عروسیم بجای پوشیدن لباس دامادیم،رخت عزا بپوشم و برم 40 عشقم" برای بار دوم نوشته رو خوندم و اشک ریختم.برگه ای که از اشکای هیراد نم دار شده بود با اشکای من کاملا خیس شد!خدایا این همه فشار رو یه پسر 24 ساله یکم زیاد نیست؟ --------------------------------------------------------------------------------------------------- ***هیراد***یه20 دقیقه گذشت ولی خبری نشد!هه!حدس میزدم.کی دوست داره بشینه پای دردودل یه آدم بدبخت؟بیشتر آدمای اطرافم همینطورن !موقع خوشی و گل و بلبل عین چی بهت چسبیدن ولی خدانکنه یه مشکلی پیش بیاد،یه دونشون هم سایشون اطرافم پیدا نمیشه! ---------------------------------------------------------------------------------------------------***تمنا***اشکامو پاک کردم و کاغذو تا کردم.میخواستم ببرم بندازم تو ماشین بغلی که برگشتم و یه دور دیگه خوندمش.نمیخواستم یه نوشته ی اشتباه باعث ناراحتیش شه و دیگه باهام حرف نزنه.یه بار دیگه واسه خودم خوندمش"تمنا:میدونمشاید نتونی باور کنی ولی من درکت میکنم ،همیشه میتونی رو من حساب کنی.همه جا باهاتم،همه جوره.رفیق نیمه راه نیستم!میتونم کمکت کنم که این اتفاق غم انگیز رو فراموش کنی.نباید زیاد بهش فکر کنی چون فقط خودتو ناراحت میکنی،درضمن من اعتقاد دارم روح کسانی که دوسشون داشتیم و از دستشون دادیم همیشه کنارمونه،پس با این کارت ناراحتش میکنی.تو باید بجای نفس زندگی کنی و من میدونم که میتونی.روی منم حساب کن چون مطمئن باش هرگز تنهات نمیزارم"کاغذ و تا کردم و انداختم تو ماشین و عین این خرهایی که یونجشونو ازش گرفتن غمبرک زدم کنج ماشین!خیلی واسش ناراحت بودم.دوباره داشت اشکم در میومد که یکی محکم زدم فرق سرم و با خودم گفتم:هوی!چته تمنا؟تو که اینجوری نبودی!تو الان باید قوی باشی،اگه اینجوری آبغوره بگیری پسره میره خودشو میکشه که! الان باید شادش کنی و از این فکرا درش بیاری.آره،تو میتونی! من میتونم،من موفق میشم!من...آخ چقدر گشنمه! ---------------------------------------------------------------------------------------------------




دختره ی خر!فقط میخواست منو گیر بیاره!مارو بگو با کی اومدیم سیزده بدر!بی تربیت... همونجور داشتم زیر لبی بهش فحش میدادم که متوجه شدم راننده داره نگام میکنه! راننده زیرلبی یه بسم الله گفت و برگشت سمت پنجره!خدا لعنتت کنه دختر!الان راننده فکر میکنه جنی شدم و دارم با خودم حرف میزنم!خدا همونجور نشسته بزنه به کمرت خشک شی که اینجوری منو بی آبرو کردی.از بیکاری مشغول فحش دادن و نفرین کردن این دختره بودم که یه کاغذ افتاد تو ماشین.چه عجب!طرف بلاخره یادش افتاد که باید جواب بده!کاغذ و برداشتم و بازش کردم.با باز کردن کاغذ تعجب تموم وجودمو گرفت،این دختره چشه؟تموم کاغذ از قطرات اشکش نمدار شده بود!این واسه غصه های یه نفر دیگه اینجوری گریه میکنه واسه غصه های خودش چیکار میکنه؟وقتی متنو کامل خوندم عصبی شدم.این چجوری از من انتظار داره نفسمو فراموش کنم؟چجوری ازم میخواد که غمگین نباشم؟اون یه دیوونه ی به تمام معناست!یه تیکه کاغذو با عصبانیت پاره کردم و شروع کردم به نوشتن"هیراد:تو با خودت چه فکری کردی که این حرفو زدی؟اصلا تا حالا کسی از نزدیکانت رو از دست دادی که بتونی درکم کنی؟من اونقدرا هم که تو فکر میکنی ناراحت نیستم!اتفاقا خیلی هم خوشحالم،چون به زودی میرم پیش نفسم!درسته،نفسم همیشه کنارمه،الانم پیشمه چون منتظره منم برم پیشش!------------------------------------------------------------------------------------------------------------***تمنا*** این دیوونه چی میگه؟نکنه...نکنه...!نه اون نباید به این زودی بمیره!اون یه دیوونه ی بیشعوره!چرا داره با زندگیش این کارو میکنه؟نه،من نمیزارم همچین کاری کنه،من تمنا آریانا ،تنها نوه ی پسری آریانای بزرگ،سروش آریانا عمرا بزارم این گاومیش همچین کاری بکنه!سریع پرییدم سر کاغذ خودکارم و شروع کردم به نوشتن،بد جور عصبی شده بودم.کاغذ رو از زور عصبانیت مچاله کردم و انداختم تو ماشین بغلی!بوزینه! ---------------------------------------------------------------------------------------------------***هیراد***اعصابم بدجور خط خطی بود!مدام پوست لبمو میکندم و عصبی پاهامو تکون میدادم.دختره ی خل و چل بجای دلداری واسه من رفته بالا منبر!بلاخره خانم یادش افتاد که من اینجا نشستم!بیخیال!حتما دوباره میخواد نصیحت کنه!5 دقیقه گذشت ولی ازکنجکاوی آروم و قرار نداشتم!مثله اینکه فوضولیه این دختره به منم سرایت کرده!بلاخره بعد چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم خم شدم و کاغذو برداشتم.فکر کنم بعد خوندن نوشتش دو تا شاخ خوشکل رو سرم ظاهر شد!"تمنا:خوب گوش کن چی میگم،خدا شاهده اگه بلایی سر خودت بیاری قبل از اینکه بمیری خودم با دستای خودم خفت میکنم!اونقدر گلوتو فشار میدم تا جونت از چشمات بزنه بیرون!آخه روانی اگه خودتو بکشی فوقش از این دنیا خلاص شی،اونورو میخوای چیکار کنی؟آخه مگه نمیگی نفس آدم خوبی بود و به ناحق کشته شد؟خب دیوانه، اگه خودتو بکشی نمیبرنت ور دل نفس که!خو اونو میبرن بهشت، تو رو با این غلطی که کردی فوقش بندازن تو موتور خونه ی جهنم!اون دنیا هم کوفتت میشه بدبخت!در ضمن به جلال خدا اگه خودتو بکشی خودم میکشمت!من رو دوستام حساسم و با هر کی که حرف بزنم جزو دوستام حساب میشه!تو که جای خود داری،سه ساعته دارم باهات فک میزنم!پس بدون اگه خودتو بکشی نه تنها خانوادت ازت نمیگذرن، بلکه منم بعد 120 سال که به خوبی و خوشی زندگی کردم به محض اینکه پام برسه اون دنیا هر جا گیرت بیارم سرویست میکنم!"این دختره ی پررو دیگه فحش بلد نبود بار من کنه؟بی شعور!خجالت نمیکشه؟تمیز 5 سال ازم کوچیکتره!اصلا ادب و تربیت تو لغت نامه ی این بشر پیدا نمیشه!اصلا من الکی چرا دارم حرص میخورم؟ من قبلا تصمیمو گرفتم،کسی هم نمیتونه جلومو بگیره!یه کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن،کاغذو تا کردم و انداختم تو ماشین و با عصبانیت برگشتم سر جام!

***تمنا***هنوزم داشتم حرص میخوردم!پسره ی احمق اصلا شعور نداره!مگه تو این دنیا چی کم داره که میخواد به این زودی بشتابه بسوی دیار باقی؟حسابی اعصابمو بهم ریخته. از حرص مشغول جوییدن ناخونام شدم،دیگه داشتم به گوشت میرسیدم که یه کاغذ افتاد تو . وقتی نوشتش رو خوندم از سرم دود بلند میشد!غلط کرده میگه به من ربطی نداره!خودش مشنگه یا فکر کرده من مشنگم؟"هیراد:من کارایی که میکنم به خودم مربوطه و به هیچکس هم اجازه نمیدم تو کارام دخالت کنه!تو که جای خود داری.وقتی امروز تصمیم گرفتم باهات حرف بزنم به چشم یه شنونده بهت نگاه کردم نه یه دوست!تو هم جایگاه خودتو بدون و تو کارای من فوضولی نکن، منم هر کاری که دلم بخواد انجام میدم و تو هم نمیتونی کاری بکنی ،فوضول کوچولوی بی تربیت!"اولا خودت کوچولویی،دوما خودت بی تربیتی،سوما... خیلی گاوی!صرفا جهت خالی نبودن عریضه!اومدم یه تیکه کاغذ بردارم دوباره فحش کشش کنم که با صدای بوق ماشین جلویی یه متر پریدم هوا!یه نگاه انداختم دیدم ماشین جلویی ها آروم آروم دارن حرکت میکنن.این وسط چشمم افتاد به ماشین هیرادکه داشت شیشه رو میداد بالا.باترس یه جیغ زدم و داد زدم"نــــــــــــــــــــ� �ـــــــــــــــــه!یه لحضه صبر کن!"یعنی چنان دادی زدم،چنان دادی زدم که راننده ی ماشین اینوری که داشت میومد سمت ماشینش یه متر پرید هوا و با ترس برگشت پشتش رو نگا کرد!یه لحظه خندم گرفت ولی سریع یاد هیراد افتادم،برگشتم سمتش دیدم شیشه رو دوباره داده پایین و سرش دم پنجرست.وقتی چشمم افتاد به قیافش از خنده رو به نابودی بودم!ولی جلوی خودمو گرفتم و نخندیدم.چشماش چنان درشت شده بود که هر لحظه انتظار داشتم بیفته کف خیابون.دهنشم که نگم بهتره!دهنش دقیقا اندازه ی یه اسب آبیه بالغ نر خاکستری باز شده بود جوری که از همونجا هم دل و رودش پیدا بود!با تمام سعی و تلاشم برای دفع این خنده قهقهمو تو غالب یه لبخند ژکوند خلاصه کردم و بلاخره زبون لال شدمو به کار انداختم و گفتم"تمنا:لطفا یه لحظه صبر کنین!" دیگه فکر نکنم چشمای هیراد از اون درشتر میشد!با همون لبخند برگشتم و سریع آخرین گفته هامو نوشتم و با احترام کامل پرت کردم تو صورت هیراد!دیگه نگا نکردم چیکار کرد. فقط برگشتم وسر جام و مثله یه دختر خانوم خوب و متشخص مشغول جمع کردن تیکه کاغذا و خودکارام شدم.بعد 5 دقیقه بلاخره خانوم و آقا تشریف آوردن!سعید:به به گلاب تو روت تمنا خانم!مریم:سعیـــــــــــــ ـــــــــد!سعید:خب بابا،خانم جان شوخی کردم!شما دوتا هم که همیشه در حال شورش علیه منه مفلوکین!به به،سلام به روی گل و گلابت تمنا خانوم. خوب هستین؟در سلامتی کامل به سر میبرین؟با خنده گفتم:جون سعید بیخیال،دارم میمیرم از خستگی و گرسنگی،سریعتر راه بیفت!سعید:خفه ش...مریم:سعید!سعید:جان؟چی شده؟
--------------------------------------------------------------------------------------------------
***هیراد***مثله اینکه راه باز شد.چند دقیقه عین این دیوونه ها به یه جا خیره شدم که یه لرزی افتاد تو تنم،اومدم شیشه رو بکشم بالا،تا نصفه بیشتر نکشیده بودم که با صدای جیغ و فریاد یه نفر که داد میزد"نـــــــــــــــــــ� �ـــــــه!یه لحظه صبر کن"تا مرز سکته رفتم!قلبم عین چی میزد،یه ذره بچه چه صدایی داره!اصلا از قد و هیکلش همچین جیغ و فریادی بر نمیاد!همونجور تو شوک کلمو بردم بیرون و زل زدم بهش.تا منو دید چنان قرمز شد و رنگ عوض کرد که معلوم بوداز خنده داره میترکه!بایدم قیافم خنده دار شده باشه!با اون جیغی که اون زد هر کی بود الان داشت با نکیر و منکر سر و کله میزد!بعد چند دقیقه رنگ به رنگ شدن یه لبخند ملیح زد و گفت:لطفا یه لحظه صبر کن.چشام دراومد!این بچه و تربیت؟دوباره رفت تو و چند دقیقه بعد کاغذ به دست اومد دم پنجره یه ذره مایل شد طرف بیرون و کاغذو انداخت تو ماشین که صاف خورد تو چشمم!ای بگم دستت بشکنه،مگه کوری دختر؟زدی چشم وچالمو در آوردی!احمق نفهم!داشتم چشممو میمالیدم که ماشین حرکت کرد اصلا به خودم زحمت ندادم یه نیم نگاه به ماشینی که اون دختره توش بود بندازم.تنما!چه اسم مضخرفی!یعنی که چی اسم بچه رو گذاشتن خواهش و تمنا؟قیافشم که عجیب شکل ناله بود!خوب این دو روز دیگه چجوری سرشو تو جامعه بگیره بالا؟پدرو مادرش اصلا به فکر آینده ی این بچه بودن؟هه!تمنا؟یه 10 دقیقه گذشت که از تو ترافیک بیرون اومدیم و سریع به سمت خونه حرکت کردیم،هه خونه؟ نفسم دارم میام!



-------------------------------------------------------------------------------------------------- وقتی رسیدیم خونه مستقیم رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم .بازم تنهایی و هجوم خاطرات!سر درد افتضاحی داشتم، نمیدونم چند روزه که نخوابیدم!عین دیوونه ها وسط اتاق قدم میزدم و سعی میکردم که جلوی اشکامو بگیرم.نفس من نباید میمرد!خیلی واسش زود بود!دیگه تحمل نداشتم،همین 24 سال بسمه!دوست نداشتم تو خونه ی خودمون بلایی سر خودم بیارم.ترجیح دادم تو فضای باز با این زندگی نکبتی خدا حافظی کنم!کتم و برداشتم و از خونه زدم بیرون اصلا هم به مامان و بابا که داشتن صدام میکردن توجه نکردم.یه قسمت بود خارج از شهر که پر دار و درخت بود یه چیزی تو مایه های جنگل.رفتم و رفتم تا رسیدم به یه تپه. وقتی ازش بالا رفتم دیدم بازتر شده بود یه قسمت از شهرم زیر پام بود!احساس سوختن داشتم ،انگاری آتیش گرفته باشم!از تو جیب کت بسته ی تیغ رو برداشتم و کتمو انداختم رو زمین. وقتی انداختمش زمین یه چیزی ازش افتاد بیرون .دیدم همون کاغذیه که دفعه ی آخر پرت کرد تو چشمم.حالا حالم خیلی خوبه اینم داره رو اعصابم یورتمه میره!خواستم پارش کنم و برم سراغ کارم که یه لحظه به خودم گفتم حالا که قراره بمیرم چه اشکالی داره قبلش به حرفای این دختره ی دیوونه هم گوش کنم؟"تمنا:میدونم آلان اگه دم دستت بودم هم خودمو جر میدادی هم نوشتمو!ولی خواهش میکنم به حرفام گوش کن ،تو هنوز خیلی جوونی و فرصتهای زیادی واسه رسیدن به خوشبختی و موفقیت داری.اگر هم خدا بخواد میتونی دوباره عاشق شی!همه میگن هیچی مثله عشق اول نمیشه ولی من میگم:همه خیلی ...ه خوردن!خوبم میشه!نمیگم همین فردا برم عیال اختیار کن ولی تو هنوزم فرصتهای خیلی خوبی داری.تو میتونی بجای نفسم زندگی کنی و به آرزوهایی که اونم داشت برسی.اگه واقعا دوسش داری باید به زندگیت ادامه بدی.نمیدونم رشته ی دانشگاهیت چیه ولی هر چی که هست سعی کن به مراتب بالاش برسی و واسه خودت کسی بشی،که نفسم بتونه تو اون دنیا سرشو بلند کنه و بگه:اینی که میبینین همونیه که من با رفتنم داغونش کردم،حالا خوب نگاش کنین این همون آدمه که الان به موفقیت کامل تو زندگیش رسیده و خوشبخته!اون تونست جلوی قوی ترین حس بایسته .حس عشق؟نه!حس ترس!اون نترسید و موند و جنگید. برای زندگیش جنگید،برای آرزوهاش جنگید،برای اطرافیانش جنگید... یه لبخند مکش مرگما بزنه و بگه:برای من جنگید!هیراد تو میتونی بجنگی تو میتونی دووم بیاری!هنوزم تو دنیا کسایی هستن که از تو بدبخت ترند،کسایی هستن که تموم اطرافیانشونو از دست دادن ولی موندن و جنگیدن که زندگی کنن که خوشحال باشن .همونطور که خودت گفتی اگرهم بخوای کاری کنی کاری از دست من بر نمیاد ولی اینو بدون اگه خودتو بکشی هرگز حلالت نمیکن و نمیبخشمت.در ضمن اگه خواستی با عزرائیل جون ملاقات داشته باشی قبلش یه زنگ بهم بزن.فقط واسه یه چیز،واسه این که بتونم صدای یه آدم شکست خورده رو بشنوم!نه اینکه فکر کنی عاشق چشم و ابروت شدم!اینم شماره ی بهترین و جیگرترین دوست دنیا...0936 مواظب خودت باش و تا حد ممکن بلایی سر خودت نیار!قربونم بری تمناآریانا"وای خدای من! چرا این دختر اینقدر خجستست؟فکر کرده من بچم که میخواد منو با این حرفا گول بزنه؟روانی! کاغذو پرت کردم یه گوشه و تیغو تو دستم آماده به خدمت گرفتم!یه نفس عمیق کشیدم و تیغو گذاشتم رو دستم و چشمامو بستم.یه لحظه یه صدای مبهم گفت:تو یه ترسویی!میدونستم تخیل زدم ولی واسه اطمینان گفتم:خفه شو لطفا!دوباره مشغول شدم که همون صدا گفت:اگه ترسو نبودی رگتو با چشم باز میزدی!چشمامو با عصبانیت باز کردم و عصبی به اطرافم نگاه کردم.کسی نبود!تخیل تو روز روشن؟دوباره چشمامو بستم که ایندفعه یه چیزی بجز تاریکی دیدم!تمام لحضاتی که با نفسم بودم عین یه فیلم از جلوی چشمم رد شد.آخرین صحنش اشکمو درآورد.نفس در حالی که یه لبخند رو لبش بود و ازم دور میشد گفت:تو میتونی!چشمامو باز کردم،صورتم خیس اشک بود،عصبی شده بودم.عین دیوونه ها تو محوطه میدویدم تا شاید نفسم رو پیدا کنم ولی دریغ از یه جهنده!عصبی برگشتم و از رو زمین کتمو برداشتم.داشتم میرفتم که چشمم خورد به اون ورقه ی لعنتی،از رو زمین چنگش زدم و با سرعت برگشتم خونه.خودمو انداختم رو تخت،چند ساعتی بی حرکت رو تخت بودم یه نگا به ساعت انداختم11:35دقیقه ی شب!از رو تخت بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن تو اتاق .اون حرف نفس دوتا گزینه جلو پام میزاشت،یکی اینکه خودمو بکشم و برم پیشش یکی اینکه به زندگیه نکبتیم ادامه بدم!یکم دیگه فکر کردم،آره من میخوام برم پیش نفسم، تو دنیا دیگه خوشی ندارم!




قتی رسیدیم مریم جون عین جت پرید تو آشپز خونه و مشغول شد.سعید: تو رو خدا نگاه کن!سالهای اول زندگیمون هم انقدر به فکر شیکم من نبود!تو رو خدا میبینی؟از وقتی قدم نحستو گذاشتی تو این خونه اصلا دیگه به من توجه نمیکنه،شدی عزیز دردونش بزنم تو سرت بمیری؟با خنده یه زبون یه متری واسش درآوردم که حرصی تر شد و افتاد دنبالم،بلاخره یه کنج خفتم کرد و شروع کرد به نیشگون گرفتن از تن و بدن بدبخت من!من از دست این جای سالم رو بدنم ندارم!مریم جون که سر و صدای من و سعید توجهشو جلب کرده بود از آشپزخونه ملاقه بدست اومد بیرون و گفت:چه خبره بچه ها؟چراعین آنگولایی ها جیغ و داد میکنین؟همچین چشم مریم جون به من افتاد سعید عین آفتاب پرست رنگ عوض کرد و گفت: فدای تمنا گل خودم بشم،بیا عزیزم یه ذره استراحت کن خستگیت دربره،بیا گلم.اینا رو میگفت و سر و صورتمو میبوسید!تمنا:اه سعید ولم کن صورتمو کندی!مریم:ورپریده من که میدونم قبل اومدنم داشتی میزدیش!مردی جلوی خودم رو دخترم دست بلند کن تا با همین ملاقه بزنم تو سرت چهار شقه شی!سعید:من؟من کی به این خانوم گل شما کمتر از گل گفتم؟اصلا کسی دلش میاد رو این فرشته ی زمینی دست بلند کنه؟اصلا...مریم جون پرید وسط حرفش و گفت:خیلی خب بابا بیاین ناهار حاضره.تا اسم غذا اومد سمت آشپز خونه پرواز کردم!سعید هم پشت سرم میومد و واسم خط و نشون میکشید!سر میز که نشستم نمیدونم چی شد که یاد هیراد افتادم.اصلا از غذا چیزی نفهمیدم ،سعید و مریم هم متوجه حالت گرفتم شدن ولی گذاشتن پای خستگیم.بعد ناهار مستقیم رفتم تو اتاقم و خودمو پرت کردم رو تخت.ساعت3 بعداظهر بود.تموم فکرم پیش اون پسره ی دیوونه بود.خداجون خودت مراقبش باش.سر شام که اصلا نفهمیدم غذا چی بود!داشتم از نگرانی میمردم،پسره ی الاغ نکرد یه زنگ بزنه!سعید:تمنا جان چیزی شده؟از ظهر تا حالا تو خودتی!تمنا:نه،فقط یه خورده کسل و خستم.مریم جون بابت شام خوشمزت ممنون.بعد بوسیدن مریم و سعید برگشتم تو اتاقم. ساعت 9:30 شب بود ولی خبری از هیراد نشده بود.کثافت نگفت یه زنگ بزنه بگه خبرش هنوز اکسیژن حروم میکنه!یه ساعتی رو تخت قل خوردم ولی خبری نشد،کم کم چشمام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد.باحس یه لرزش زیر سرم چشمای خستم رو باز کردم،گوشیمو از زیر بالش در آوردمو یه نگاهی به شماره انداختم.غریبه بود!برو بابا کی حوصله داره؟گوشیمو پرت کردم یه طرفو دوباره خوابیدم.یکم دیگه به خودش لرزیدو بعدش قطع شد.با قطع شدن ویبره چندتا صلوات واسه اموات طرف فرستادمو دوباره چشمامو بستم.یهو چشام درشت شد!نکنه؟وای خدا حتما هیراد بود!پریدم دو گوشیمو به اون شماره زنگ زدم.بازیاد شدن تعداد بوقا نفس منم بیشتذ تو سینه حبس میشد.نکنه دید جواب نمیدم ازمنم ناامید شدو به درک واصل شد!وای خدا نه!من از غذاب وجدان میمیرم،داشت گریم میگرفت.میخواستم قطع کنم که صدای خستش پیچید توگوشم_الو؟یگم هول شدم،من که صدای هیرادو نمیشناختم.نکنه اشتباه باشه؟_الو...مردم مریضن!_تمنا:من...من..._هیراد:ا� �ه نمیخوای حرف بزنی قطع کنم. چون کارای مهمتری واسه انجام دادن دارم._تمنا:هیراد تویی؟_آآآآآآ....شما؟ _منم تمنا!_تمنا کیه؟_بابا همونم که امروز تو ترافیک شده بودم کفتر کاکل به سر و باهبت نامه نگاری میکردم! _آهــــــــــــــــا تویی؟_نه اونم!چی شده؟_چی چی شده؟_میگم چرا زنگ زدی؟_خودت گفتی زنگ بزن!_هیع!رفته بودی خودتو بکشی؟_به تو ربطی نداره!_تو رو خدا هیراد به حرفام گوش کن،تو نباید بمیری!_تو چرا انقدر حرص میخوری؟من دیگه تصمیمو گرفتم،امروز نفسم یه لحظه اومد جلو چشمم و گفت تو میتونی.اونم میخواد برم پیشش،امشب میرم پیش نفسم!_خر،گاو،الاغ،نفهم،بوز ینه،گامیش،خر..._خرو دوبار گفتی،در ضمن همشونم خودتی!_آخه آدم احمق از کجا میدونی منظورش این بود؟از کجا معلوم منظورش استقامت نبود؟_مگه تو جنگیم؟_آره جنگ واسه زندگیت!_بروبابا!!یهو داغ کردم!دهنمو باز کردم و شروع کردم به جیغ جیغ!سرش فریاد میزدم و بهش فحش میدادم!آخه احمقه!انقدر داد زده بودم که گلوم میسوخت.دیگه راهی نمونده بود،اون هنوز جوونه،نباید بمیره!درمونده زدم زیر گریه!_آهای! آهای دختره!چرا گریه میکنی؟خدایا اینو دیگه چیکارش کنم؟اسمش حالا چی بود؟ت..ت..تر.. اها ترنم!ترنم چی شده؟با هق هق گفتم:احمق کودن!_چرا انقدر تو بی تربیتی؟چته تو؟_ اسمم تمناست نه ترنم!_حالا هر چی!چرا گریه میکنی؟درمونده گفتم :نمیدونم!_ ببینم تو مشکل روحی روانی نداری؟_دیوونه خودتی!نه من!کدوم آدم عاقلی جونشو دو دستی تقدیم عزرائیل میکنه؟از کجا معلوم منظورش اونی که فکر میکنی باشه؟اگه منظورش این باشه که زندگیتو بکنی و تو خودتو بکشی بری اون دنیا چه تضمینی هست که هم نفس سرویست نکنه هم خدا نزنه دهنتو آسفالت کنه؟ها؟_ببینم تو اصلا معنی شعور و تربیتو میدونی چیه؟_نه فقط تو میدونی!_آخه میدونی چیه؟_چیه؟_خیلی نفهمی!دوباره داغ کردم و شروع کردم به دادو بیداد!یه سخنرانیه نیم ساعته واسش راه انداختم که در پایان تسلیم شد و قول مردونه داد تا اطلاع ثانوی بلایی سر خودش نیاره و اگرم خواست خودشو بکشه منو در جریان بزاره!بعد قطع کردن گوشی مثل جنازه رفتم سمت تختم و سرم به بالش نرسیده بیهوش شدم!
ادامه دارد.....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
:: حقوق تمامی مطالب این سایت محفوظ است

طراح: سایت ستاپ