رمان | دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان ایرانی و خارجی

ورود

موضوعات

تبلیغات

رمان به رنگ شب

نویسنده : سیامک
تاریخ : شنبه 28 دی 1392 06:37 ب.ظ
اتاق کاملا به هم ریخته بود و بوی تند سیگار فضای ان را پر کرده بود. انگار کسی ساعتها یا حتی روزها در انجا سیگار می

کشیده است به طوری که هر تازه واردی در بدو ورود از بوی تند و زننده ان مشمئز می شد.

سروش بی حوصله لباس عوض می کرد یک دست کت و شلوار و یک نگاه سطحی در اینه اما هیچ یک باب دلش نبود و ارزو

می کرد هرگز به این مراسم پای نگذارد. ولی مثل اینکه چاره ای نداشت.حکم پدر بود و بس.بالاخره هم علی رغم میل باطنی

اش به دلیل احترام به شخصیت خود و پدر یکی از شیک ترین کت و شلوارهایش را پوشید و بدون اینک هدر اینه نظری

بیندازد روی تخت ولوشد.

سیگار روشن را از گوشه زیر سیگاری برداشت و بین لبهایش قرار داد و به سقف خیره ماند . در چهره جذاب و مردانه اش

غمی جانکاه لانه کرده بود .رنگ به چهره نداشت فروغ و درخشش از چشمان سبز رنگ گیرایش گریخته بود. مثل یک بیمار

مالیخولیایی به فکر فرو رفته بود.

بعد ازمشاجره و بحث های یک ساله بالاخره پدر موفق و او حاضر به چشم پوشی از دختری شده بود که تمام قلبش را تسخیر

کرده بود.

در عالم خود بود که صدای در او را مجبور کرد با عجله سیگار را در زیر سیگاری خاموش کند. چند لحظه بعد مادرش

شیرین ) در حالی که لبخندی بر لب و کرواتی بسیار زیبا و هماهنگ با رنگ چشمان او در دست داشت وارد اتاق شد و با

تعجب پرسید: - هی پسر چه کار می کنی ؟ چه خبره!...بوی گند سیگار تموم اتاقت رو پر کرده!
ونگاهی به سروش انداخت که با فریاد او در امیخت.

-چرا با لباس مهمانی ولو شدی روی تخت؟...الان چروك میشه ها.

و غرولندکنان به طرف پنجره رفت پذده های ابی گلدار را کنار کشید.پنجره را باز و هوای الوده و کثیف را با کتابی که از قفسه

برداشت بیرون راند. قدری خشبو کننده هلو که معمولا سروش برای از بین بردن بوی سیگار میزد اسپری کردو گفت:- به

جای اینکه به خودت عطرو اودکلن بزنی این سیگار مسخره رو دود میکنی.

اگه پدرت متوجه سیگار کشیدنت بشه می دونی که چه عکس العملی نشون می ده. سروش گویی در دنیای دیگری به سر می

برد به سختی تکانی خورد و لبه تخت نشست و در حالی کحه سعی در دزدیدن نگاهش داشت گفت: - مادر بس کن ... تورو

خدا بس کن.و

اما شیرین کلافه انگشت روی لب فرزند گذاشت و گفت: قرار شد دیگه حرفش رو نزنیم...خوب؟

لبهی سروش رئی انگشت مادر سر خورد و با التماس گفت: حداقل تو یکی میتونی درکم کنی...ناسلامتی من پسرتم یا به قول

خودت پاره تنت. شیرین کلافه جواب داد می دونم می دونم ولی عزیزم خودت زیر بار رفتی...پس خواهش میکنم دیگه بس

کن .من نه طاقت ناراحتی تورو دارم نه میتونم جولوی پدرت بایستم.

-باشه ولی خودت خوب میدونی که فقط به خاطر تو که بیش از این بین من و پدر قرار نگیری تن به این ازدواج مسخره

دادم.اگه اون سکته لعنتی رو نکرده بودی مجبور نبودم برای سلامتی شما نظری کنم که حالا برای ادا کردنش مثل خر توی

گل بمونم ومطمئن باش پدر نیتونست مثل امروز خوشحال باشه.

-ولی پدرت فقظ خوشبختی تورو می خواد و میدونم چیزی در سیما دیده که فکر میکنه لیاقت همسری تورو داره تو با چشم

دلت نگاه میمنی و پدر با چشم عقل. والا به حال من فرقی نداره که الهه عروسم باشه یا سیما.من فقط دلم می خواد پسر

نازنینم خوشبخت بشه . سروش باکلافگی اهی کشید و برخواست.چندین بار طول اتاق را قدم زدپریشان و مستاصل بود. از

حرکت باز نایستاد دست در هوا چرخاندو گفت: - پدر با این کار زندگی من و سیما رو تباه میکنه. من هیچ وقت نمی تونم

سیما رو دوست داشته باشم یا خوشبختش کنم... مطمنم که خیلی زود از من خسته میشه و ترکم میکنه.

-نه پسرم ! بعد از ازد.اج وقتی مسئولیت یک زندگی رو قبول کردی کم کم عشق الهه از سرت دور میشه... مخصوصا وقتی

پای بچه به میون بیاد.

-نگفتم سیما عیب داره اما من علاقه ای بهش ندارم. شیرین ابروانس را گره کرد و با تندی گفت: چه کار کنم؟ می دونی که

حرف حرف پدرته اون هنوز می خواد مثل دیکتاتور های پنجاه سال پیش عمل کنه. اشفتگی مادر سروش را وادار کرد که به

علامت اتش بس دست ها را به هوا بلند کند. - باشه باشه... دیگه حرف نمی زنم . تموم... خوبه؟

شیزین قدری سرش را به طرف شانه مایل کرد و با لبخندی مهربان گفت:- پاشو پسرم... پاشو یه دستی به موهای قشنگت

بزن و حاضر شو... زود بیا پایین تا یه چیز خنک و شیرین بدم بخوری شاید سگرمه هات باز بشه .سروش از روی اجبار لبخند

تلخی به لب راند و گفت:- چشم مادر.تو برو من هم الان میام.

-افرین. حالا شدی پسر خوب خودم.

نگاه بی قرار سروش دنبال مادر بود .صدای خسته و غم زده اش شیرین را در استانه در موقف کرد ( مامان.((

-جانم.

سروش راهی برای رهایی از کلافگی نمی یافت در حالی که سرش را به علامت تاسف تکان میداد با صدای لرزانی گفت:

-نمی دونم ... هنوز نمی دونم شاید خودم رو سپردم دست سر نوشت...شاید هم ازش فرار کردم.

نگاه پر حسرت شیرین به فرزند با اهش درامیخت و بی کلام خارج شد.بدون شک در وجود او به خاطر تنها فرزندش غوغایی

بر پا بود .

شاید اگر جمشید حرف شنو بود با او حرف می زد و جلوی این ازدواج را می گرفت اما او همسرش را خوب می شناخت. هیچ

کس و هیچ چیز نمی توانست تصمیم جمشید را عوض کند.حداقل چیزی که در طی سی سال زندگی با همسرش فرا گرفته

بود این بود که هیچ گاه روی حرف او حرفی نزند.

جمشید از شادی موفقیتش در پوست خود نمیگنجید ودر حالی که زیر لب ترانه ای زمزمه میکرد مشغول واکس زدن کفش

هایش بوداما به محض مشاهده چهره درهم و رنگ و رو پریده شیرین لبخندش زایل و متوجه سروش در طبقه بالا شد. از این

رو قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:

-ببین شیرین !اگه پسرت می خواد دیوونه بازی در بیاره و اون بی چاره ها رو هم به حال و روز تو بیندازه همین حالا تکلیف

من رو روشن کن.

نمی خوام سنگ روی یخ بشم. اصراری هم به ازدواج سروش ندارم ولی این رو بدون که هیچ وقت تا زمانی که زنده ام محال

بتونه الهه رو به عنوان عروس به این خونه بیاره.

-خواهش میکنم بس کن جمشید ! ... اون راضیه . دوباره همه چیز رو خراب نکن الان صدات رو می شنوه... توو خدا شر

درست نکن.

-فقط بهش حالی کن جلوی مردم ادا در نیاره و با ابروی من بازی نکنه.

صدای شیرین که می گفت: (( باشه عزیزم...باشه)) به سختی از سوی اشپز خانه شنیده شد.لحظاتی بعد با لیوان های شربتبه

میان حال بلز گشت و از جمشید دعوت کرد تا گلویی تازه کند . در همین حال سروش از پله ها سرازیر شد جذاب تر و با وقار

تر از همیشه با قد صدو هشتادو پنج سانتی متر چنان در کت و شلوار یشمی رنگ خود جلب توجه میکرد که گویی مانکن

است.

شیرین به محض دیدن فرزند بلا فاصله به طرف منقل کوچکی رفت که دقایقی قبل اماده کرده بود تا با دود کردن اسپند گوئی

تمتمی اثار شوم چشم های شور و بلا ها را از فرزندش دور گرداند.

لحضاتی بعد سروش در حالی که غرق در افکار خود بود پشت فرمان ماکسیمای سیاه رنگش قرار گرفت و مسافر گذشته

نچندان دور خود شد.

ان روز را به یاد اورد که در بارش نم نم باران جلوی در منزل متوقف شد مادرش سعی داشت قبل از لک شدن ملحفه ها بر اثر

قطرات باران انها را ججمع اوری کند.

پاورچین جلو رفت و بند رخت را کمی پایین کشید و سلام کرد. شیرین به محض دیدن پسرش لبخندی از سر شوق زدو گفت

:

-اومدی مامان! بجنب که به موقع رسیدی.

-چشم.مخلص مادر عزیزم هستم. ولی شرط داره خانومی!

و گوشه ملافه را گرفت و منتظر جواب مادر ماند. اما شیرین ابروانش را در هم کشید و گفت: - شرط بی شرط. یالا تا ملافه ها

لک نشده بجنب.

-مگه من از شما چی می خوام که زیر بار نمیری؟

-خودت می دونی چی می خوای . پس بی خودی بحس رو کش نده.

سروش با قهر روی از مادر گرفت. هر ملافه ای رو که از روی بند رخت جمع می کرد با حرص در سبد قرمز رنگ پلاستیکی می

کوبید از این رو شیرین با اوقات تلخی صدایش را بلند کرد و گفت: - چه کار می کنی؟ این طوری که یه اتو کشی می اندازی

گردنم بچه .سروش دست از کار کشید و گفت:

-چه کار کنم!اخه مگه تو و پدر برام اعصاب می گذارید.

شیرین لباس های باقی مانده را با عجله در سبد گذاشت و ان را به دست گرفت و به سمت ساختمان به راه افتاد . سروش

شرمنده از رفتار تند خود فاصله ایجاد شده را با یکی دو قدم پر کرد . سپس در حالی که سبد را از دستان مادر میگرفت

گفت:

-الهی قربونت برم مامان. قلط کردم... بگو که از دستم ناراحت نیستی . نگاه شیرین مثل همیشه موجی از عشق به صورت

فرزند پاشید اما بدون گفتن حتی یک کلمه وارد ساختمان شد و یکراست به اشپزخانه رفت.

سروش جلوی در ورودی او را مخاطب قرار داد و وقتی با بی اعتنایی او روبه رو شد سبد را در گوشه ای نهاد و وارد اشپزخانه

شد .شیرین در حال چشیدن طعم غذا بود با این وجود متوجه حضور سروش شد و گفت:

-ول معطلی. گفتم نه یعنی نه.
:: حقوق تمامی مطالب این سایت محفوظ است

طراح: سایت ستاپ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic