تبلیغات
رمان | دانلود رمان عاشقانه

رمان | دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان ایرانی و خارجی

ورود

موضوعات

تبلیغات

دانلود رمان زمین و آسمون

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 17 خرداد 1396 05:11 ب.ظ

دانلود رمان زمین و آسمون

 دانلود رمان زمین و آسمون

دانلود رمان زمین و آسمون

 

نام رمان : زمین و آسمون

نویسنده : yasamin51214

خلاصه :

موضوع مثل خیلی از رمانا داستان دو تا ادم متفاوته اما تفاوتا شون فرق می کنه دوتا ادم قصه ی من نه فکرشون مثل همه نه ارزشاشون نه اهدافشون و نه….
اره ادم فقط یه چیز به ذهنش می اد زمین واسمون…پایان خوش

دانلود رمان لحظه ی عاشق شدن

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 13 خرداد 1394 09:03 ق.ظ

رمان لحظه ی عاشق شدن از ثریا منصور بیگی

  رمان لحظه ی عاشق شدن از ثریا منصور بیگی

نام رماننام رمان :رمان لحظه ی عاشق شدن

نویسنده به قلم :ثریا منصور بیگی

حجم رمانحجم رمان : ۴.۰۳ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۰۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه رمانخلاصه ی از داستان رمان:

وارد سالن دانشکده شدم،کسی داخل سالن نبود.نگاهی به ساعتم انداختم،پنج دقیقه از وقت کلاسم گذشته بود.با سرعت از پله ها بالا می رفتم که یه پله مونده بود به اخر،احساس کردم با کسی برخورد کردم.برگه ها از دستم روی زمین رها شد.با حالتی عصبانی به بالا نگاه کردم،قلبم به شدت به تپش افتاد،زبونم بند اومد.ابروهای خوش فرم و چشم های سیاه نیمه خمارش چهره شو خشن جلوه می داد،خشن ولی فوق العاده جذاب!….

رمان غرور بی غرور

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 27 اسفند 1393 10:26 ق.ظ
رمان در باره ی دختریه به نام ریحانه...ریحانه زخم کهنه ای داره که برای ترمیمش مجبور بود سکوت کنه...غرورش شکسته....
ریحانه اون زخم رو توسط دوستاش پریسا و آترین پشونده...اما بعد از 4 سال زخمش تازه میشه....
طی حوادثی با پسری به نام آریان آشنا میشه...
زندگیش رنگ میگیره....
اونا مثل دو خط موازی هستن...کدام خط باید بشکند تا این دو خط به هم برسند؟چه کسی باید قلم را به دست بگیرد تا آن دو را به هم برساند؟
خدا....
شاید در نقطه ای که هیچ کس باورش نمی شود...شاید...
جلد رمان ساخت دست خودم...البته rohanجان هم مقداری کمکم کردن...

ترس از ازدواج فصل اول (قسمت اول)

نویسنده : نیکا 78
تاریخ : شنبه 29 آذر 1393 07:54 ب.ظ
سلام گل دخترا شایدم گل پسرا
احوالات شریف؟؟؟
خوبید؟ خوشی؟سلامتید؟
خوب از قسمت اول ویرایش شدشو براتون میزارم...
فقط
خواهشا ایرادای کارو بگید چیزی لازمه اضافه بشه یا کم بشه هم بگید
امممممممم
یه سوال؟!
بچه ها رمان گناهکار رو خوندید؟
اگر خوندید بگید براتون کلیپاشو بزارم دانلود
اگرم نخوندید پیشنهاد میکنم بخونید

خوب برید ادامه باسه قسمت اول

دانلود نمونه سوالات و جزوه تستی و تشریحی آزمون راهنمایی و رانندگی

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 13 آبان 1393 08:45 ب.ظ

مجموعه آموزشی و نمونه سوالات  آزمون آئین نامه راهنمایی و رانندگی

http://iwwf.ir/wp-content/uploads/2014/05/Rahnamayi_Ranandegi.jpg

آیا حجم کتاب آیین نامه راهنمایی و رانندگی برای شما زیاد است ؟

آیا فرصت کافی برای خواندن کتاب ندارید ؟
آیا فکر قبولی در آزمون آیین نامه راهنمایی و رانندگی ذهن شما را مشغول کرده است ؟
و آیا …………………
نگران نباشیددانلود نمونه سوالات و جزوه تستی و تشریحی آزمون راهنمایی و رانندگی

رمان خواستگاری خواهرم

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 09:49 ق.ظ
فصل یک

خدا جوووون..عاشقتمممم..فقط همین یه بار..تروجون من..خدایا..اصلا دوتا
گوسفند از طرف بابا نذرت میکنم خدا..اخیشش..کسی نیست..بریم تو حال..مثل این طفیلا کولمو گرفتم بغلمو خم شدم
وبا یه حرکت کارگاه گجتی یورش زدم سمت حال..الهی شکر که
کسی نیست..
به نمکای تو پاکت نگاه کردم…هی وای من..این که زرتش در رفته..سوراخ شده..سعی کردم مغز پوکمو به کار
بندازم..اره..مهم عملیاته که باید انجام بشه..یعنی ریختن نمک تو
کفشای خواستگار خواهرم!!خب منکه از همون اولم گفته بودم مخالفم..چرا گوش نکرن؟؟حالام بایستی عواقبشو قبول
کنن..هنوز صدای سخنوریشون از تو پذیرایی میاد..اینم یعنی
حالاحالاها نمیرن..گوشیمو از تو جیبم دراوردم وشروع به نوشتن کردم:کیهان…پاکت سوراخیده شده..چی کار کنم؟تو
کجایی رسیدی؟کمککک..بعدم یه شکلکل گریه وارسال
کیهان پسر خالم بود ومیشه گفت بهترین دوستم..هویییییی..منحرفا..منظ ورم دوستی خواهربرادری بود..البته اون برام

مثه داداشه..و از اونجایی که اصولا من شانس ندارم..قطعا من

هم برای اون مثل خواهرم.دوسال ازم بزگتره و داره واسه کنکور میخونه..البته خوندن که چه عرض بنمایم..

خیلی کل کل وکتک کاری داشتیم اما جای جاش هم پشت همدیگه بودیم..
با خودم گفتم..رومینا هنوز بیست وپنج سالشه..خیلی زوده بخواد مزدوج شه..ای بابا..این هنوز و تو دم کردن یه ماش
پلو ساده مونده بعد با این خندق بلای شوهر طفیلش چه میخواد
بکنه!!۱٫٫به من چه اصلا..

رمان شب نیلوفری

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 09:47 ق.ظ

به تو میرسم از این شب نیلوفری

به تو میرسم از این راه خاکستری

به تو که خاطره هامو به همیشه می بری

 

فصل اول

ماکان چشمانش را تا اخرین حد گشود و با حالتی عصبی گفت:

تو دیوونه ای

-ولی این نظر شخصی توئه،هر کس اونو دیده خلاف حرف تو رو زده.

-تو میفهمی چی مگی ماهان؟

-معلومه که میفهمم برادر من. این شمایی که داری حرف منو به یه معمای پیچیده تبدیل می کنی. بابا جون من دارم دو کلمه حرف حساب می زنم. می گم…

-نمی خواد تکرار کنی. همون دفعه اول شنیدم چی گفتی.

-خب پس مشکل کجاست؟

-بگو مشکل کجا نیست. کاری که تو می خوای بکنی از سر تا پا اشکاله،مشکله،اصلاً نشدنیه.

-این قسمت قضیه مشکله منه و منم یه جوری حلش می کنم.

-ماهان گوش کن.

-نه ماکان جان، شما گوش کن.

-بفر مائید قربان ،سراپا گوشم.

-ببین عزیزم ،من فکرام رو کردم و تصمیمم رو هم گرفتم،یه تصمیم قطعی وجدی.

-پس اومدی این جا چه کار؟منو باش که فکر کردم تو هیچ کاری نکردی ومی خواهی اول با من مشورت کنی.

ماهان برای لحظاتی سر به زیر انداخت وسکوت کرد.اما خیلیزود به خود آمد و با لحنی قاطع گفت:

من به هدفم خواهم رسید،اینو همه می دونن.

رمان دو لجباز

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 09:43 ق.ظ

کریمی:خانم رضایی،خانم …

کریمی:خانم رضایی،خانم رضایی

نینا:بله کاری داشتید اقای کریمی

کریمی:بله میخواستم بدونم درباره ی پیشنهاد من فکر کردید

نینا:بله ولی من نمیخوام بیخودی امیدوارتون بکنم راستش من به این نتیجه رسیدمکه ما به دردهم نمیخوریم

کریمی:اخه چرا

نینا:نمیدونم ولی من نه به شما علاقه دارم و نه قصد ازدواج

کریمی:ولی من شمارو خوشبخت میکنم

نینا:اما اقای کریمی جواب من منفیه حالاام اگه کاری ندارید من برم اخه خیلیدرس دارم(جون

عمم)خداحافظ امیدوارم ناراحت نشید.بعد از خداحافظی رفتم سوار سانتافای خوجلمشدم به

طرف پارکی به راه افتادم اخه به هوای ازاد نیاز داشتم اه این کریمی چقدر سیریشبود مغزم

رفت بابا نمیخوامد مگه زوره از ماشین پیاده شدمو روی صندلی نشستم گوشیمو ازجیب

مانتوم در اوردم شماره ی ارام دوستمو گرفتم یه بوق،دو بوق و بالاخره صدای نحسارام

 جون خودم نینا:سلام گلم

ارام:بنال بازم کارت افتاده

نینا:بنال چیه درست حرف بزن

رمان طواف و عشق

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 11:29 ق.ظ

نویسندش امیدوار کاربر انجمن نودهشتیا هستش

اسم رمان هم

طواف و عشق

اینم خلاصش

داستان درباره مردیه كه به سبب حادثه ای عشقی كه در 25 سالگی براش رخ داده، تصمیم گرفته هرگز ازدواج نكنه... ولی بعد از ده سال كه می خواد به سفری بره مجبور میشه علی رغم میلش زنی رو...

طواف و عشق

 
میان طواف خانه ات
جایی که من بودم و تو بودی و یک دنیا سکوت
چه ناشیانه دل را باختم
جایی بینه صفا و مروه ات
دل سپردم به یک نگاه
دویدم و نرسیدم
مرا به خود خواندی تا اینگونه پایبندم کنی؟
نمی دانم...
شاید هم شرط مهمان نوازیت این بود
من عاشق شدم
دل دادم
جایی که سنگ می زنند شیطان را تا براننش از خود
نگاهم شیطان شد و در پی لیلایی دوید
که مجنون وار مجنونم کرد
شیرین شد و چون فرهاد
که نه بیستون
تمام باورهایم را به تیشه ی عشق کندم
طواف می کنم اینبار
ضریح نگاهیی را که در طواف عشق
اینگونه
عاشقم کرد...


رمان همسایه مغرور من 13

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 14 مرداد 1393 10:32 ب.ظ
با صدای دادی از خواب پریدم.. با چشمای به زور باز شده به میلاد كه بالا سرم ایستاده بود نگاهم كردم.. با لبخندی خونسرد ایستاده بود و به من نگاه می كرد.. دوباره سرم رو روی بالشت گذاشتم و خوابیدم..
- نازییییییییییییییی
با اربده میلاد هول شدم و از تخت پایین افتادم..
- چته؟
- علیك سلام
- سلااام
- پاشو می خواییم بریم..
- كجا؟
- پاشو تا بهت بگم
****
پرهام
با كلافگی برگه های حسابرسی شركت بابا رو روی میز پرت كردم.. هیچ چیز با هم مطابقت نداره.. اینجوری بخواد پیش بره حتما كارخونه اش ورشكسته میشه
باید زود تر برم ببینم اونجا چه خبره... فقط یه هفته ی دیگه مونده.. یه هفته برای دیدنش..

رمان همسایه مغرور من 12

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 13 مرداد 1393 10:43 ق.ظ
میلاد دستم رو ول کرد و به سمتش رفت ولی من حتی برنگشتم که ببینمش... به راهم ادامه دادم..بلیطم رو به صندوق دادم و اخرین صندلی رنجر رو انتخاب کردم که صندلی بغلم خالی بود.. میلاد بالاخره اومد و صندلی کنارم نشست.پشت سرش پناهی اومد و یه نگاه کلی انداخت و صندلی جلوی ما رو انتخاب کرد و دختری که داشت باهاش حرف میزد رو هم دنبال خودش می کشوند.پوزخندی زدم و کمر بندمو بستم... رنجر شروع به حرکت کرد...هنوز سرعتش پایین بود ولی دختر کنار پناهی شروع به جیغ زدن کرد.اونقدر صداش تیز بود که پناهی زود دستشو گذاشت روی گوشش و چیزی کنار گوشش گفت.ولی صدای جیغش بلند تر شد.میلاد طوری که متوجه نشه خیلی اروم گفت
-ای زهر مار کرمون کردی
هرچی سرعتش بالا تر میرفت چشمای منم گشاد تر میشد.در حد مرگ ترسیده بودم.. بدون این که بفهمم دارم چی کار میکنم بازوی میلاد میلاد رو گرفتم و سرمو رو سینه اش فشردم.. انگار خودش ترسده بود که دست منو گرفته بود و محکم فشار میداد..برای یه لحظه پناهی به سمتمون برگشت و وقتی چشمش به ما افتاد کم کم رنگ پوستش عوض می شد ولی سریع برگشت و دختره رو تو اغوشش گرفت.. انقدر ناگهانی بود که صدای جیغ دختره قطع شد.سرعت رنجر هر لحظه کمتر می شد..

رمان همسایه مغرور من 11

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 12 مرداد 1393 10:41 ق.ظ
 بعد قاشق و چنگال رو توی بشقاب پرتاب کرد و با صدایی که سعی داشت اروم نگهش داره گفت
-بسه هرچی که خوردید... جمع کنید می خواییم بریم.
مهرداد توی حرفش دخالت کرد
-ولی پرهام ما که..
-همین که گفتم
بعد هم از جاش بلند شد و به سمت صندوقش رفت و مشغول حساب کردن شد... میلاد سریع به خودش جنبید و به طرف پناهی رفت تا خودش حساب کنه..مهرداد سرشو جلو اورد
-بچه ها پرهام الان بد جور سگه... زیاد سربه سرش نذارید.نازنین مخصوصا توها!! یه امروزو دندون روی جیگر بذار.الان بد داغه ها!!یهو دیدی پاچتو گرفت
-مثلا می خواد چی کار کنه؟هیچ غلطی نم...
-نازی نذار همینجا جلوی مردم با تخت یکیت کنم.کفشتو بپوش بیا پایین
با صدای پناهی که کنار گوشم به طور زمزمه اما با کلی حرص و عصبانیت بیان می شد نفس توی سینه ام حبس شد.. کمی که ازم فاصله گرفت نفس رو بیرون فرستادم.. و بدون مخالفت باهاش سریع کفش هامو پوشیدم و مثه جوجه ها به دنبالش راه افتادم.. با سرعت راه می رفت که باعث شده بود نفس های منم نا منظم بشه.. به سمت ماشین رفت و با ریموت قفلشو باز کرد ... در جلورو گشود

رمان همسایه مغرور من 10

نویسنده : سیامک
تاریخ : شنبه 11 مرداد 1393 09:33 ق.ظ
ولی پشیمون شدم و سر جام ایستادم.. اگر می خواستیم از اسانسور استفاده كنیم كوروش متوجه می شد .. روبه شیما كردم
- تو برو طبقه دوم از اونجا اسانسور و بزن برو خونتون تا منم بیام
- پس تو چی؟ نمیای با من؟
- نه.. من باید تكلیف این مرتیكه رو روشن كنم
- نازنین ولش كن..
- برو اینقدر هم حرف نزن
بدون توجه بهش به سمت اون دو تا خروس جنگی رفتم... به زور خنده مو جمع كردم
پناهی با اون دك و پوزش با نیم تنه ی برهنه تو پاركیگ داشت دعوا می كرد.. یكی می دیدش ابرو واسش نمی موند
صدا كمی بلند كردم..
- چه خبرتونه؟؟ همسایه ها از دست شما ها باید چی كار كنن.. واسشون اسایش نذاشتید. می خواین دعوا كنین برید بیرون
انگار كه با دیوار حرف زده باشم.. همینجور نگاهم می كردن.

رمان ستاره های آریایی 5

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 6 مرداد 1393 10:13 ق.ظ
ممد رضا-خب حالا کجا بریم؟چیکار کنیم؟
-نمیدونم بذار زنگ بزنم بهشون ببینم کجان
گوشیمو در اووردمو شماره موبایل پریسا رو گرفتم بعد از 3،4 تا بوق جواب داد
با صدای جیغ جیغو شروع کرد به وق زدن-کوفتتون بشه کصافطا چیشد؟نتیجه چیشد؟کجایید؟خیلی احمقید ما رو پیچوندید و ....
پریدم وسط حرفش:بابا وایسا بیایم بعد رگبارمون کن شما کجایید؟
پریسا-روبروی استادیوم خیابونو بیاید پایین می بینیدمون تو ماشین نشستیم دست چپ خیابون
-باشه اومدیم
گوشیو قطع کردمو با ممد رضا راه افتادیم سمتشون...چون خیلی شلوغ بود و همه جا ماشینو پارک بود 10 دیقه ای تو راه بودیم تا برسیم به ماشین...روبروی استادیومش اینه دورتر از استادیومش چیه؟والا
ماشینو از دور دیدم...وقتی رفتیم جلوتر دیدم پریسا نشسته پشت فرمون و یسنا هم پیشش نشسته و مهوشم عقبه...

رمان ستاره های آریایی 4

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 5 مرداد 1393 10:14 ق.ظ
ولی هیچ تکونی نخوردم و خیره شدم به یه نقطه ی نامفهوم

نصیری-میدونستی جرئتت خیلی زیاده؟

-چه دلیلی داره بخوام ازت حساب ببرم؟فقط به این عنوان که رانندتم؟نه خانوم این حرفا نیست نهایتش اخراجه که فدای سرم

یه تک خنده ای کرد و گفت : نهایتش اینی که گفتی نیست

برگشتم سمت صندلی عقب ماشین که نشسته بود و گفتم:پس چیه؟

نصیری-خاندان ما خیلی قدرت دارن و این قدرت نسل در نسل به ما رسیده تو هم که چیزی نیستی اشاره کنم نابود شدی

-خب که چی؟

نصیری-خب که هیچی گفتم که حواست باشه...حالا هم حرکت کن

ماشینو روشن کردمو گفتم:کجا برم؟

نصیری-برو رستوران افتاب خیابون.......

رمان ستاره های آریایی 3

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 5 مرداد 1393 10:10 ق.ظ
فصل چهارم آره خودشه.یه در آهنی خیلی بزرگ که جلوش نگهبانی بود. -آقا؟؟؟ برگشتم سمت صدا...راننده تاکسیه بیچاره بودش که تو ماشین نشسته بود. -بفرمایید؟ راننده-عمو جون تازه میگی بفرمایید؟چه دل خجسته ای داری؟پولو حساب کن برم دنبال کارم بابا تازه یادم افتاد که کرایه تاکسی رو حساب نکردم. -آخ آخ ببخشید تو رو خدا محو دید زدن ساختمون شدم چقدر میشه؟ راننده-45 هزار تومن با تعجب گفتم:45هزار تومن؟چه خبره؟مگه سر گردنس؟من 20 هزار بیشتر نمیدم؟

رمان همسایه مغرور من 9

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 2 مرداد 1393 10:16 ق.ظ
اخمی كردم و با عصبانیت و زور دستمو از دستاش بیرون كشیدم
- مگه من دختر خالتم كه به اسم كوچیك صدام میكنی؟ من فامیلی هم دارم.. شما باید بگی خانم نظامی..
با اخم شدیدی دستشو پس كشید و روشو اونور كرد.. عجب رویی داری تو دیگهههه
- لیاقت نداری كسی از تشكر كنه..
- بدون هیچ تماسی هم می تونستید تشكر كنید..
بر گشت و به چشمام نگاه كرد.. بعد از چند لحظه به سقف چشم دوخت. تا اومدم چیزی بگم یاد چیزی افتادم.. صدامو بلند كردم و تقریبا داد زدم
- شما به چه حقی اون مزخرفات رو به پرستار و دكترا گفتید؟
چشماش گرد شد.. چند ثانیه كه گذشت دوباره به حالت عادیش برگشت
- من با هیچ پرستاری صحبت نكردم
- كه من..
- كه تو؟؟
- اوفففف كه من زن توام
لبخند نامحسوسی زد
- كی همچین حرفی زده؟
وای وای وای.... من تا صبح هم با این كل كل كنم حرف خودشو میزنه.. زیر بار نمیره! راستی من به خودم قول دادم كه بی ادبی بهش نكنم
- اصلا ولش كنید...مهم نیست
یه تای ابروشو بالا انداخت و روشو به سمتم كرد.. سرم و زیر انداختم
مامان كجایی؟ نكنه اتفاقی واست افتاده؟ نه نه فكر بد نكن نازنین..
- چه جالب...! باادب شدی! سربه زیر شدی..! سرت به كدوم سنگ خورده ؟
- نمی خوام دیگه بهتون بی احترامی كنم..
- اوووووو... چه با ادب

رمان همسایه مغرور من 8

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 2 مرداد 1393 10:13 ق.ظ
خدا یا من از دست این دختر چی كار كنم! من خواستم كمكش ولی خودش نخواست... من كمكش كردن تا از این مخمصه نجات پیدا كنه.. تو مثلا چی كارشی؟ خواهرشی؟ مادرشی؟ كیشی؟... ولی من اونو مثه خواهرم می دونم...
اما مادر پدرش صلاحشو بهتر از تو می دونن..
- خانم نمی خوایید پیاده شین؟
نگاهی به اطرافم انداختم.. روبه روی محضر بودیم. وای خدا ساعت سه!! به سرعت كرایه تاكسی و حساب كردم و به سمت ساختمون رفتم.. راهرو رو طی كردم و دكمه ی اسانسور و زدم.. پایین نمی یومد و همون طبقه ی سوم گیر كرده بود.. منتظر نموندم و به حالت دو از پله ها بالا رفتم. طبقه چهارم بود. وقتی رسیدم نفسم بالا نمی یومد! یكی دوتا نفس عمیق كشیدم تا نفسم جا بیاد.. در واحد محضرخونه باز بود.. داخل كه شدم با منشی مد روزی بر خورد كردم
- سلام عزیزم.. چند لحظه منتظر بمونید تا...
بدون توجه به منشی در اتاق و باز كردم كه همه نگاه ها به سمتم جلب شد...سلام اروم و زیر لبی دادم كه همون جور هم دریافت كردم... نگاهی روم سنگینی می كرد. سرمو چرخوندم تا صاحب نگاه و پیدا كنم كه با چشمای عصبی و غضب ناك مادرم روبه رو شدم... برسیم خونه حسابم با كرام الكاتبینه! چشم غره ای بهم رفت كه خجالت كشیدم و سرم و انداختم پایین
دنبال شیما گشتم كه كنار كوروش اروم نشسته بود و با چشمای لبالب از اشكش بهم خیره شده بود..

رمان همسایه مغرور من 7

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 2 مرداد 1393 10:11 ق.ظ
اهمیت نداد و زنگ در خونه رو زد...دست شیمارو گرفتم و با خودم کشوندمش...انقدر اروم از پله ها اومدیم پایین که صدای پامونو خودمونم نشنیدیم...داخل پارکینگ که شدیم همزمان هم در اسانسور باز شد و قامت کوروش نمایان شد...انقدر عصبی بود که قرمز کرده بود...با چشماش داشت تمام پارکینگ و زیر و رو می کرد...شروع کرد به جست و جو کردن..اگر همینجوری ادامه بده حتما پیدامون می کنه..
چشمامو دور تا دور پارکنیگ چرخوندم که روی چیزی ثابت موند....چشمام برقی زد و به همون طرف رقتم..
پناهی با چهره ای غضبناک سوار ماشینش شد ... استارت زد و تا خواست گازشو بگیره و از پارکینگ خارج بشه خودمونو پرت کردیم تو ماشین...
بهترین راه فرار از دست کوروش همین پناهی الدنگ بود...
با چهره ای عصبی برگشت طرفمون که من به شخصه خودمورنگین کردم...
-شماها اینجا چه غلطی می کنین؟
بی تربیت بی فرهنگ....همون غلطی که تو داری میکنی...حیف کارم پیشت گیره وگرنه یه تیپا بهت میزدم
-میشه لطفا زود تر از اینجا خارج بشید!!!
-بفرمایید بیرون خانوما من کار دارم
-ما هم اینجا بی کار نیستیم...فقط اگه میشه ما رو تا سر کوچه ببرید دیگه مزاحمتون نمیشیم
-ا!!!نه بابا!!!مگه اژانستونم...برین پایین
صدای شیما که تا الان ساکت بود بلند شد...

سفید برفی15

نویسنده : مبینا طلا
تاریخ : شنبه 28 تیر 1393 05:33 ب.ظ
ادامه مطلب

سفید برفی14

نویسنده : مبینا طلا
تاریخ : شنبه 28 تیر 1393 04:53 ب.ظ
ادامه مطلب

سفید برفی13

نویسنده : مبینا طلا
تاریخ : جمعه 27 تیر 1393 04:44 ب.ظ
ادامه مطلب

سفید برفی12

نویسنده : مبینا طلا
تاریخ : جمعه 27 تیر 1393 04:39 ب.ظ
ادامه مطلب

سفید برفی11

نویسنده : مبینا طلا
تاریخ : جمعه 27 تیر 1393 04:36 ب.ظ
ادامه مطلب

سفید برفی10

نویسنده : مبینا طلا
تاریخ : جمعه 27 تیر 1393 04:33 ب.ظ
ادامه مطلب

رمان همسایه مغرور من 6

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 26 تیر 1393 06:23 ب.ظ
همچین با تحکمو اخم گفت که جرعت نکرم که رو حرفش حرف بزنم..دوتا دوستا خل و چلن..
داخل که شدم پناهی روی مبل نشسته بود و دورش هم چندتا پسر جوون گرفته بود و با صدای بلند می خندیدن..
سرم و پایین انداختم..از اینکه اونجا بودم داشتم عذاب می کشیدم..کاش میرفتم خونه..مهرداد که حال منو فهمیده بود سرفه ای کرد که چند نفر به سمتمون برگشتن..یکی شون سوتی زد وگفت:
-به به مهرداد جون شمام این کاره بودی و رو نمی کردی؟ببین چی تور کرده لامصب..معرفی نمی کنی؟
-ببند دهنتو کامی
-خوب حالا چرا میزنی؟غیرتی شدی؟
-گفتم ببند..ایشون خانم نظامی هستن و با پرهام تمرین داشتن..پاشین بریم اون طرف تا اینام کارشونو بکنن
یکی دیگه شون که چشمای طوسی و بانفوزی داشت تو چشمام نگاه کرد و گفت:
خوب ما هم اینجا می مونیم و گوش میدیم..مگه نه بچه ها؟
بقیه هم با سر حرفشو تایید کردن و از جاشون تکون نخوردن..انگار که لال شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم..عرق سردی روی کمرم شسته بود..با پاهایی لرزون به سمت پیانو رفتم..با اینکه چندبار کنسرت گذاشته بودم و جلوی 600.800 نفر اجرا کردم ولی نمی دونم چرا داشتم سکته می کردم..پناهی به سمتم اومد و چند ثانیه نگاهم کرد که..

رمان همسایه مغرور من 5

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 26 تیر 1393 06:21 ب.ظ
-احساس می کنم نفسم بالا نمی یاد نازی...
کمی کمرش و ماساژ دادم و همونجور منتظر نگاهش می کردم که انتظارم زیاد طول نکشید
-مامان زنگ زده میگه کوروش...همون مرده که به خاک سیاه نشدتمون داره میاد خونمون .. میگم برای چی؟میگه...میگه..می خواد..با خواهرش بیاد برای .. برای..خوا..خوا..خواستگاری من..
و دیگه هق هق گریه اش اجازه حرف زدن بهش نداد..کمی که از شک در اومدم در اغوش کشیدمش و بی حرف نوازشش کردم...بعد از اینکه کمی اروم شد گفت:
-بریم خونه..مامان منتظرمونه..
عصبانی شدم و صدامو بالا بردم
-یعنی چی که بریم خونه...می خوای بری زن اون مرتیکه لندهور بشی؟می دونی چند سال ازت بزرگتره؟اون جای پدرته...
-یک سال از بابام بزرگتره..
-ای...زهرمار...دیگه بدتر...جای پدر بزرگته بد بخت...
بد جوری قاطی کرده بودم و سیم پیچام اتصالی کرده بود..
-فعلا بریم خونه مامان منتظرمه..فقط تو هم باهام بیا..نمی خوام تنها باشم..
سرم و تکون ارومی دادم و کمکش کردم تا بلند بشه...بهم تکیه داد...مثل یه تیکه گوشت بی جون شده بود..نمی تونستم ناراحتی شو بینم...تا خود خونه هیچی نگفت و این منو نگران می کرد..
نباید بذارم این اتفاق بیفته..هیچ وقت...(ولی تقدیر انسان ها و روزگار انسان رو به کجاها می کشونه..که حتی ادم فکرشو هم نمیکنه..)
داخل اسانسور شدیم..سرشو پایین گرفته بود و به نقطه ی نا معلومی زل زده بود...داشت دیوونم می کرد..

سفید برفی9

نویسنده : مبینا طلا
تاریخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 09:25 ب.ظ
ادامه مطلب

سفید برفی8

نویسنده : مبینا طلا
تاریخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 09:21 ب.ظ
ادامه مطلب

سفید برفی7

نویسنده : مبینا طلا
تاریخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 09:06 ب.ظ
بیخشید دیر شد
:: حقوق تمامی مطالب این سایت محفوظ است

طراح: سایت ستاپ