رمان | دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان ایرانی و خارجی

ورود

موضوعات

تبلیغات

دانلود رمان عشق به سبک من

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 30 تیر 1396 07:02 ب.ظ

نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) و کامپیوتر (PDF)

نویسنده :  فاطمه علیدوستی

تعداد صفحات : 226

ژانر :  پلیسی , عاشقانه , کلکلی

خلاصه رمان :

یه پسر مغرور اخلاقش و یه  دختر شیطون کنجکاو 

حالا اگه  اون پسر مغرور جناب سروان باشه و اون دختر شیطون جناب ستوان با هم ماموریت برن. تو ماموریت چه اتفاقاتی میوفته............

دانلود رمان به سادگیم بخند

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 14 تیر 1396 05:14 ب.ظ
دانلود رمان به سادگیم بخند اختصاصی یک رمان

دانلود رمان به سادگیم بخند اختصاصی

نام رمان: به سادگیم بخند
نویسنده: F.k کاربر انجمن یک رمان
ژانر: اجتماعی ، طنز وعاشقانه
 
خلاصه:
این داستان در مورد یک دختر شاد و سروحاله که ازدواج می کنه و متوجه رفتار های عجیب همسرش می شه. کم کم متوجه می شه همسرش عاشق زن دیگریه و این ازدواج فقط نمایشی برای جلب رضایت پدرش بوده.
این دختر تمام تلاشش رو می کنه تا زندگی و همسرش رو نگه داره اما…

دانلود رمان ۴ دقیقه

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 05:13 ب.ظ

دانلود رمان ۴ دقیقه

 دانلود رمان 4 دقیقه

دانلود رمان ۴ دقیقه

نام رمان : ۴ دقیقه

نوشته نادیا نصیری “نــ ـ ـانــآ”

خلاصه :

این رمان درباره ی نیلا دختر لوس و نازنازی ایه که همیشه با دختر خاله و پسر خاله اس و سامین(پسر کوچیک دوست باباش) باهم ان و خوشن .. یه اشتباه کوچیک نیلا یعنی کنجکاویش درباره ی سعید( پسر بزرگ دوست باباش) کم کم همه چیزو تغییر میده باعث میشه خیلی چیزا رو از دست بده اما یه عشق واقعی رو بدست بیاره ولی اینکه این عشق دووم میاره ؟؟ اگه بیاره چه جوری و به چه قیمتی رو با خوندن متوجه میشید

دانلود رمان زمین و آسمون

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 17 خرداد 1396 05:11 ب.ظ

دانلود رمان زمین و آسمون

 دانلود رمان زمین و آسمون

دانلود رمان زمین و آسمون

 

نام رمان : زمین و آسمون

نویسنده : yasamin51214

خلاصه :

موضوع مثل خیلی از رمانا داستان دو تا ادم متفاوته اما تفاوتا شون فرق می کنه دوتا ادم قصه ی من نه فکرشون مثل همه نه ارزشاشون نه اهدافشون و نه….
اره ادم فقط یه چیز به ذهنش می اد زمین واسمون…پایان خوش

دانلود رمان شاهزاده

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 5 خرداد 1396 05:10 ب.ظ
رمان شـــــــــــــــاهـزاده (اثری بسیار متفاوت از نیلوفر جهانجو نویسنده مشهور)

‍ "به نام خدا"

‍ ‌یه رمان متفاوت..

رمانی با ژانره عاشقانه،هیجانی و غمگین..

عاشقانه هایی زیبا و پر از هیجان..

رمانی که شخصیت متفاوتش اسیر دست بازی های سرنوشت میشه و تمام تلاشش رو میکنه تا سرپا بمونه..

دانلود رمان دردسر فقط برای یک شاخه گل

نویسنده : سیامک
تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396 05:09 ب.ظ
نویسنده : Rojin khanum کاربر انجمن ــ نودهشتیا

خلاصه:داستان از اونجایی شروع میشه که صنم به عنوان دانشجو حقوق دوس نداره هیچ کس مخصوصا پسرا حقشو بخورن حتی اگه اون یه چیزه کوچیک مثه یه شاخه گل رز باشه!!

رمان عاشقانه

 

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip 

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

 دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان روژان قربانی یک رسم

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 05:08 ب.ظ

نویسنده : آسایا آریایی

تعداد صفحات : 474

ژانر : عاشقانه

خلاصه  :

این قصه حکایت یک رسم است

حکایت روژان است . روژان سرلکی که با کشته شدن جوانی از ایلی که قدیم با هم مشکل داشتند، توسط برادرش رادمان زندگیش متحول می شود و ...

دانلود رمان ماه مه آلود

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 14 فروردین 1396 09:45 ق.ظ

خلاصه ای از رمان:

دنیا اون چیزی نیست که ما میبینیم.

ما چیزی رو میبینیم که باور داریم.

دختر آرومی که کنارت نشسته ، میتونه هر چیزی باشه غیر از آروم...

پسری که بهت کمک میکنه اگه بفهمی تو وجودش چه موجودیه شاید کابوس شبانه ات بشه...

و عشق ... عشق همیشه پر از گل و پروانه نیست گاهی به داغی آتیش و به قدرت یه... یه چی ؟! هر چیزی ممکنه وقتی کنار گرگینه ها و خوناشام ها باشی.

این رمان راجب زندگی دختری به نام مهاست که با ورود به یه خانواده شلوغ کم کم با راز اون خانواده و اتفاقی که تو گذشته خودش افتاده آشنا میشه . اتفاقی که اونو وارد یه زندگی جدید و پر هیجان میکنه


هر سه جلد رمان ماه مه آلود بصورت کامل .

جلد سوم به تنهایی و جلد 1 و 2 نیز به تنهایی روی سایت قرار دارد.

یک فایل زیپ حاوی سه جلد رمان بصورت پی دی اف PDF برای دانلود قرار گرفته است.

این رمان جمعا بیش از 800 صفحه می باشد

 

❤️❤️❤️ این فایل شامل هر سه جلد بوده و کامل می باشد❤️❤️❤️


برای خرید کلیک کنید


دانلود رمان در آغوش سایه ها

نویسنده : سیامک
تاریخ : شنبه 7 اسفند 1395 09:05 ب.ظ



دانلود


دانلود رمان مومیایی

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 1 اسفند 1395 10:40 ق.ظ

نویسنده : پگاه P*E*G*A*H

تعداد صفحات : 1203

ژانر : عاشقانه , اجتماعی

دانلود رمان مومیایی

خلاصه: 

جنایت…جنایت پشت جنایت.قصه حماقت ها،سادگیها و باختنهای هر روزه من و تو.قصه اشتباهاتی جبران ناپذیر

 

دانلود رمان ویلان

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 28 بهمن 1395 10:39 ق.ظ

نویسنده : دختر خورشید sun daughter

تعداد صفحات : 1301

ژانر : عاشقانه , اجتماعی

دانلود رمان ویلان

خلاصه : 

بنیامین بدیع ، سرگردون تر از این حرفهاست که بتونه برای زندگیش تصمیم درستی بگیره !

همه چیز گره خورده ...

همه چیز گم شده ...

هویتش... اسمش... زندگیش...

به بن بست رسیدن ساده تر از به مقصد رسیدنه!

دانلود رمان این مرد امشب میمیرد

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 10:37 ق.ظ

نویسنده : زینب ایلخانی

تعداد صفحات : 1377

ژانر : عاشقانه

:: این رمان زیبا رو از دست ندین ::

دانلود رمان این مرد امشب میمیرد

خلاصه :

یلدا دخترى سركش

كه با عمه اش زندگى میكند ،

طى حادثه اى  باز داشت میشود

و اتهام سنگینى در پرونده اش رقم میخورد

ناجى او به طور معجزه آسایى

وارد زندگى اش میشود و پرده از وقایع اصلى گذشته این دختر برداشته میشود،

معین نامدار ! مردى از جنس خشم و تعصب ، با روح و زندگى اش در مى آمیزد

و روایتى نو  رقم میخورد...

دانلود رمان تقابل

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1395 10:36 ق.ظ

نویسنده : الف. کلانتری کاربر رمان فوریو

تعداد صفحات : 1269

ژانر :  عاشقانه / اجتماعی

:: نویسنده این رمان قلم خوبی داره پیشنهاد میشه دانلود کنید ::

دانلود رمان تقابل

خلاصه 

داوود با قدم هایی خسته و دلی شکسته، به دنبال راهی برای التیام دردی ست که به جانش افتاد.

قصه ی غصه هایش از او مرد سرسختی ساخت که با دنیا هم سر جنگ داشت و این بین، به ازای سوختن عزیزترینش؛ عزیزترین دیگری را سوزاند به شعله ی انتقام...

پایان خوش

دانلود رمان ناگفته ها

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 22 بهمن 1395 10:35 ق.ظ

نویسنده : بهاره حسنی

تعداد صفحات : 1208

ژانر :  عاشقانه / اجتماعی

:: این رمان بازبینی و ویرایش شده است ::

دانلود رمان ناگفته ها

خلاصه :

داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت ناگهانی مادر بزرگش و بعد از سالها دوری به ایران برمیگردد…

آشنایی او با مرد جوانی در هواپیما و ناگفته هایی در مورد زندگیش، این داستان را شکل خواهد داد

 
برچسب ها: رمان عاشقانه,

دانلود رمان یک قدم تا یاد تو

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 10:34 ق.ظ

نویسنده : سحر مرزبان 19

ویراستار : آیدا

تعداد صفحات : 378

ژانر :  #عاشقانه #پلیسی #معمایی

دانلود رمان یک قدم تا یاد تو

خلاصه 

داستان دردها و غم هاست... 

رازها و معماها... 

دختری از تبار زخم

مسیری که زندگی براش تعیین میکنه

و همراه با خودش میبره

پسری از تبار سنگ و انتقام

مسیری که خودش به زندگیش تحمیل میکنه و.... 

رازهایی برملا میشه که به داستانمون هیجان میبخشه..

برچسب ها: رمان بدون سانسور,

دانلود رمان دلم آغوشت را میخواهد

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395 10:21 ق.ظ
  • نام رمان : دلم آغوشت را میخواهد
  • نویسنده : فریده بانو کاربر سایت
  • تعداد صفحات : ۴۱۵
  • ژانر : عاشقانه

رمان راجب دو خواهر دوقلو هست به اسم های سوگند و سوگل ، سوگل بی دلیل یک هفته قبل از عروسیش غیبش میزنه و حالا ابروی چندین سالی پدربزرگش در میونه و در خواست حامی پارسا ، حالا سوگند مجبوره فقط یه تصمیم بگیره و اون  …

دانلود رمان همسایه

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 23 دی 1395 11:08 ق.ظ

نویسنده : افسانه انصاری

تعداد صفحات : 365

ژانر : عاشقانه , اجتماعی , ازدواج اجباری

دانلود رمان

خلاصه رمان همسایه : 

مارال به دلیل اصرار خانواده اش به ازدواج با مردی که برایش درنظر گرفته اند مجبور به جدایی از پسر مورد علاقه اش میشود و تن به ازدواج اجباری میدهد...

او فکر میکند بعداز ازدواجش عشق عمیقش را فراموش خواهد کرد! 

اما غافل از اینکه ازدواجش تازه آغاز ماجراست...


دانلود رمان خاطره

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 22 مهر 1395 07:02 ب.ظ

نویسنده : مهدیه لیموچی

تعداد صفحات : 166

ژانر : #پلیسی #هیجانی -عاشقانه

دانلود رمان خاطره

خلاصه :

#طنین_بهراد دختر 23 ساله ی که سرگرد نیروی انتظامیه.

طنین بخاطر ماموریت یک ساله مجبور به ازدواج با سرگرد #رایان رادمنش می شه.

طنین مادرش رو از دست داده و زندگیش بدون هیچ ارامشیِ !

پدرش هم بخاطر دوری از خاطرات همسرش به مسافرت های خارجی می ره و طنین می مونه تنهای تنها !!

ماموریتی که بهش می خوره یک سال طول می کشه.

توی این ماموریت با پسری به اسم #علی اشنا می شه که می شه گفت دست راستِ رئیس باند موادِ.

علی توی زندگیش درد های زیادی کشیده.

طنین از نگاه علی ترس داره و همیشه ازش دوری می کنه اما...

#پایان_خوش

دانلود رمان بادیگارد اجباری

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 6 مهر 1395 09:26 ق.ظ

نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) و نسخه کامپیوتر (PDF)

نویسنده :  فائزه بهشتی راد کاربر رمان فوریو

تعداد صفحات : 324

ژانر : پلیسی ,عاشقانه- کل کلی


دانلود رمان بادیگارد اجباری

خلاصه رمان :

رمان من درمورد یه آقای پلیس مغرور و یه خانم نویسنده شیطونه

که این آقای پلیس ما بنا به دلایلی مجبور میشه بادیگارد این خانم نویسنده بشه

 

و این خانم نویسنده ناخواسته این آقای پلیسو مجبور به کارایی میکنه که واسه آقای پلیس تصورشم وحشتناکه...

دانلود رمان ایلیا

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 10:23 ق.ظ

نام نویسنده: قلب پاییز

دانلود رمان
ژانر رمان :عاشقانه, اجتماعی ,غمگین, ازدواج اجباری
مقدمه:
خوشبختی ملاقات دوباره ی چشمان توست حتی اگردر نگاه تو تصویری از باهم بودنمان نباشد….

ممنون از نفیس جان بخاطر این جلد زیبا.‌‌
خلاصه ی رمان:طی یک حادثه ای احمد سلطان ابادی یکی از کارگرهای

ساده ی کارخانه ی رنگ سازی به دست یکی دیگر از کارگرها به قتل

میرسد و پسرش ایلیا میخواهد قاتل پدرش رابه سزای عملش برساند.
نفس دختر قاتل احمد می آید که رضایت پسر های احمد رابگیرد..اما با

برخورد شدید پسر کوچک تر احمد مواجه میشود و.

دانلود رمان پسر غیرتی

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 27 فروردین 1395 04:06 ب.ظ

نام رمان : پسر غیرتی


به قلم : رقیه علیدادی و زینب کعبی

حجم رمان : 5.04 مگابایت پی دی اف , 1.2 مگابایت نسخه ی اندروید , 0.98 مگابایت نسخه ی جاوا , 216 کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

دختر پر از حسرت پر از تنهایی بغض چند ساله . دختری که درونش کشته شد هرچی که اسم از امید دارد
پسری پر از غرور پر از قدرت . از جنس سنگ .
«خانوادهی قدرت مند . یک ازدواج خانوادگی . ی عقد اسمانی .
بله عقدی که با بغض با گریه کمبود وجود ….. ».

دانلود رمان فصل خاکستری

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 23 فروردین 1395 06:45 ب.ظ
رمان فصل خاکستری از سهیلا عباسی

رمان فصل خاکستری از سهیلا عباسی

اهنگ ساعت دیواری بزرگی که وسط سالن در طبقه ی پایین بود خواب را از چشمانم پراند.بالش را روی سرم گذاشتم ولی صدای زنگ ساعت همچونن ناقوس کلیسا در فضای خانه طنین انداخته بود. بارها از مادر خواهش کرده بودم تا این ساعت را از توی سالن بردارد یا لااقل ان را کوک نکند ولی مثل اینکه مادر بر خلاف من از این ساعت خیلی خوشش می امد چون ان را یادگار مادرش می دانست و برایش عزیز بود. وقتی ساعت خسته از اخرین ضربه خاموش شد فهمیدم ساعت ده شده است.پنجره ام نیمه باز بودو نور خورشید مستقیما به صورتم می تابید و گرمای ان ازارم می داد به ناچار روی تختم نشستم روی قالیچه ی کوچک اتاقم پر از جزوه و کتاب بود.
دیروز بالاخره همه چیز تمام شد و تا چند وقت دیگر می توانستم نتیجه ی این زحماتم را ببینم یا به دانشگاه راه می یافتم یا هم در اخر می بایست با مدرک دیپلم که این روزها ارزش قاب گرفتن هم نداشت کاری برای خودم دست و پا می کردم لااقل سر گرم می شدم.
از تخت پایین امدم و مشغول جمع اوری انها شدم.هر کدام از این کتاب ها برایم خاطره بودند وقتی با مهسا این کتاب ها را مرور می کردیم خاطره ای را هم برای خودمان یاد اور می شدیم.اهی کشیدم و دوباره مشغول جمع اوری کتاب ها شدم.
با تواخته شدن ضربه ای به در هراسان روی پا ایستادم وقتی مادر را در استانه ی در دیدم نفس راحتی کشیدم ولی متعجب از دیدنش گفتم:
-مگه امروز نرفتی سر کار؟
-نه اخر قرار خانواده ی اقای شریفیان بیان و خونه را ببینند اگه از اونجا خوششون اومد بریم محضر و قضیه ی فر خونه رو تموم کنیم.
با شنیدن نام اقای شریفیان به یاد همسایه ی قبلی مان اقای محبی افتادم خانواده ی خوبی بودند.همه ی محل به او احترام می گذاشتند.بازی کردن با دخترهای دوقلویش سرگرمی هر روزم بود. خانه ی ما با وجود ان دو دختر خیلی با صفاتر از الان بود چه حیف شد که انها اینجا را ترک کردند.

دانلود رمان شیشه

نویسنده : سیامک
تاریخ : شنبه 21 فروردین 1395 06:43 ب.ظ
رمان ایرانی شیشه برای دانلود

رمان ایرانی شیشه برای دانلود

من آدمی هستم که همیشه دیر رسیده ام. هنوز هم دیر می رسم. در این دیر رسیدن ها هرگز خود مقصر نبوده ام بلکه مانند برگی که روی آب افتاده باشد، در طی مسیر، مرتب و ناخواسته به این شاخ و آن خس و خاشاک گیر کرده ام و دیر رسیده ام. من دیر رسیدم و در نتیجه با وجود آن که در شرق، سرزمینی که در آن قدم نوزاد پسر همیشه مبارک است متولد شده بودم، مرا نمی خواستند. زیرا من آخرین فرزند یک خانواده پراولاد بودم و ناخواسته متولد شده بودم. پدر و مادرم با داشتن داماد و عروس از تولد من که ناگهان چون مهمان ناخوانده ای از از راه رسیدم بودم، مکدر بودند. من از این جهت با پسرعمویم تفاوت بسیار داشتم.
او، نخستین و تنها پسر خانواده خود بود که با نذر و نیاز فراوان و ناز و ادای بسیار متولد شده بود. عموی من از پدرم خیلی کوچک تر بود. با اینهمه من حتی پس از پسر او متولد شده و به قول پدرم زنگوله پای تابوت بودم. این تنها بدشانسی من نبود. از همان زمان تولد مشخص شد که پسر عموی من بسیار زیباست. یک پسر کوچولوی درشت، تپل، با مژگان بلند و چشمان خمار، که بالاتر از همه، باز مطابق سلیقه مردم مشرق زمین، بسیار سرخ و سفید بود. طبق رسم خانوادگی انتخاب نام نوزاد به عهده پدربزرگ بود. او که از تولد نوه جدید هود به وجد آمده بلود، خوب به سر و روی او خیره شد و قد و قامت فسقلی او را برانداز کرد. به فکر فرو رفته و عاقبت او را یوسف نامیده بود. بعدها، وقتی که هر دو بزرگ تر شدیم و سفیدی پوست، مژگان بلند و خماری چشمان او بیشتر جلوه گر شدند من گه گاه سربه سرش می گذاشتم و او را به جای یوسف زلیخا صدا می زدم، پدربزرگ معتقد بود که او نیز همانند صاحب نام خویش هر چه سختی بکشد مقامش بالاتر خواهد رفت.
و اما خود من بچه ای بودم ریزه میزه. با گونه های استخوانی، قدی نسبتا کوتاه، چهره ای سیاه سوخته با موهایی فرفری و از همه بدتر چشمانی که نه تنها ریز بودند، بلکه در حقیقت یک خط صاف بیشتر نبودند. یوسف سربه سر من می گذاشت و می پرسید که آیا می توانم بالای ساختمان ها و تمام ارتفاع یک درخت را در یک نظر ببینم؟
پدربزرگ برای انتخاب نام من ذوق و شوق نداشت. بنابراین به محض آن که پدرم، شرمگین و سر به زیر، با احترام از او خواسته بود که نامی برای من انتخاب کند او، بدون آن که بخواهد کودک را نزدش ببرند تا با توجه به خصوصیات جسمانی او وی را نامگذاری کند – همان طور که در مورد یوسف عمل کرده بود – بی حوصله گفته بود اسکندر.

دانلود رمان ستاره باور کن

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 17 فروردین 1395 06:40 ب.ظ
دانلود رمان ستاره باور کن با فرمت PDF

دانلود رمان ستاره باور کن با فرمت PDF

_ستاره مادر بلند شو
ستاره پتو رو رویه سرش کشید و گفت:
_جون مامان ۱۰ دقیقه دیگه
لیلا خانوم عصبی پرتو را کشید گفت:
_ای کوفته ۱۰ دقیقه مردم از دستت هی میام صدات می کنم ۱۰ دقیقه این ۱۰ دقیقهات تمام نشد ستاره بی حوصله بلند شد
در تخت نشست با غر گفت:
-خب مامان گیر می دی دیگه این همه ادم تو این خونه برو بقیه رو بلند کن چرامنو میای بیدار می کنی
لیلا اخمی به پیشانی اورد و گفت:
-عرشیا برا سما نمی ادا برا تو میاد خدا بگم چی کارت کنه که واسه من اول صبحیاعصاب نمی ذاری
ستاره اخمی کرد و گفت:
_مردشور اون عرشیا با اون عمو رو ببرن با این اشی که برا من پختن
سما با خنده وارد شد و گفت:
-نه اینکه توام اصلا از عرشیا خوشت نمیاد چیش نازم می کنه
ستاره اخمی کرد و گفت:
_برو بابا توام دلت خوشه ها تو دهنه لا مسبت یه چیز نمی مونه
سما با صدا خندید و در حالی که می رفت گفت:
-تازه به اصل مطلب باید بگم اقا عرشیا
ستاره فریاد زد:
_سما جلو عرشیا دهنت وا شد احترام بزرگ و کوچیک بی خیال می شه ها
لیلا خانوم که به دعوایه این دو خواهر نگاه می کرد گفت:
_ای بابا بسه دیگه توام شر نشو این وسط سما ستاره بدو مادر ول کن این سما روسریع حاضر شو باید بریم فرودگاه.
مادر بلند شد و رفت ستاره خوشحال از اینکه عرشیا را می خواهد ببیند سریع
رفت صورتش را شست و موهاش رو شانه کرد جلویه اینه ارایشه ملایمی کرد با خودگفت:
))عرشیا منو اگه از نزدیک دید چی اونم منو دوست داره اگه اخمو باشه ؟؟؟
خب می زنمش؟
نه نمی شه زدش!
اگه عمو اینا اونو وادار به این ازدواج کرده باشن چی ؟
خدایاااااااااااا به خیر بگذره((!!!!
صدایه مادر از داخل سالن اومد
_ستاره بدو دیگه دیر شد
ستاره سریع نگاهی سطحی به خود در آینه انداخت و رفت پایین
سما و شوهر خواهرش کهتازه اودمه بود سپهر همیشه اماده اذیت کردن ستاره بودن
ستاره با چشم غره ای که به ان دو رفت حساب کار دستشون اومد
اقا بهمن صورت دخترش ستاره رو بوسید و گفت:
_صبح دختر تع تغاریم چطوره
ستاره هم در جواب پدر بوسه ای بر گونه ی ضبر او زد
_خوب خوبم بابا جون البته اگه این سما با سپهر بذارنننن
سپهر خندید و گفت:
_ما که تسلیم سما رو هم امروز حواسم هست اذیتت نکنه
لیلا خانوم که همیشه شلوغ کنه داتان بود گفت:
_بسه دیگه انقدر حرف نزنید بریم دیگه بهمن دیر شد
بهمن لبخندی زد و مثل همیشه ارام گفت:
_من اماده ام بریم

دانلود رمان آسمان آذر

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 11 فروردین 1395 10:40 ق.ظ
aseman-azar

دانلود رمان عاشقانه آسمان آذر

 

خلاصه رمان : ایمان و آذر با هم ازدواج میکنند، دانشگاه قبول میشوند ومجبور به ترک دیار به سمت تهران. هر دوصاف وساده و عاشق هستند.تنها و غریب و صدالبته بی پول! باهم تلاش میکنند و باهم درس میخوانند. اما همه چیزخوب نمی ماند و کم کم آن زندگی ساده وصمیمی تحت تأثیر محیط قرار میگیرد…

****
مقدمه:
هر روز هرشب، کنج تاریک اتاقش تو طبقه ی ششم آپارتمان دورترین مجتمع این شهر،میریزه خاطرات تلخشو از پنجره بیرون اما ؛ دیوارا پرده ی سینمان واسه رسوا ترین عاشق در…
روزگارش شده حسرت ودرد پرشده وجودش با این افکار زرد…
قصه های همیشه تکرار
دردایی که نمیشن انکار
تختی که شده جای بازی واسه کابوسای شبونه انگار
آسمون خاکستری پشت شیشه
که دیگه هیچوقت عوض نمیشه
گیر کرده تو ماه آذرو میخواد
ابری بمونه واسه همیشه.
روزگارش شده حسرت و درد،پرشده وجودش با این افکار زرد….
بچگیشو…
تمام سادگیشو جا گذاشته تو دستای سرد یک مرد!!

دستکش های لاستیکی کثیف را پشت و رو درآوردم وداخل سطل انداختم. دخترک دلش نمیخواست تکانی به خودش دهد. همانطور ملحفه را به پنجه گرفته بود وچشمانش را با درد بسته بود. همراهش مدام زیرگوشش وزوز میکرد. بدون آنکه تمایلی برای شنیدن حرف هایش داشته باشم به سمت جالباسی رفتم و آهسته آماده شدم. با قدردانی گفت :
-خیلی ممنونیم خانوم دکتر، اگه مشکلی براش پیش اومد زنگ میزنم.
(باسرفه ی شدیدی که میدانستم اخم پررنگی روی صورتم انداخته مقطع مقطع گفتم):
-فعالیت ، نکنه ، چند ، روز…اهع…
سرتکان داد ودوباره گفت :
-چشم، چشم. ممنون واقعاً.
زیربازوی خواهرش را گرفت وآرام آرام راه افتاد. خم شدم ودسته ی کلید را ازکشو برداشتم وپشتشان راه افتادم. ناخواسته میشنیدم که خواهرش را دلداری میداد :
-هیچی نمیشه …
-بدبخت شدم …
-نشدی. هیچی نمیشه، نترس.
– بهروز!! وای خدا…

دانلود رمان گناهکار بی گناه

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 11:10 ق.ظ
gonahkar-bi ghonah

رمان زیبای گناهکار بی گناه

با اینکه هیچ دلش نمیخواست از رخت خواب دل بکند اما صدای آلارم گوشی به او می گفت که باید بیدار شود. کش و قوسی به بدنش داد و سعی کرد چشمهایش را باز کند بعد از مدتها در خانه خودش از خواب بیدار شده بود هر چند معتقد بود در غربت هیچ جا خانه آدم نیست اما خب اینجا یه جورهایی حکم خانهاش را داشت ساعت شش بود با خودش گفت کاش امروز مامورتی نداشت می توانست بیشتر بخوابد اما چه میشد کرد دستور بود و بایدا نجامش میداد.
از رخت خواب بلند شد باید سریع دوشی می گرفت و خود را به تیم تحویل میرساند. وقتی در آیینه حمام صورتش را دید واقعا جا خورد البته بعد از یک هفته طولانی مسافرت آن هم با اتومبیل حال و روز بهتری هم نمیتوانست داشته باشدآنهم باآنهمه تنش و درگیری! ته ریش نامرتبی صورتش را گرفته و بود وهاله سیاهی که در اثر کم خوابی بوجود امده بود زیر چشمانش دیده میشد. او دستانش را روی لبه روشویی گذاشت و به طرف آیینه خم شد و صورتش را با دقت بیشتر نگاه کرد عجیب بود اما احساس میکرد با مرد درون آیینه غریبه است. با تصویری که با چشمانی خسته قهوهای رنگ تماشایش میکرد هیچ حس مشترکی نداشت. اما اینطور که به نظر میرسید این خودش بود مردی تنها که کم کم داشت در غربتش غرق می شد. و خود را نمیشناخت یاد یک ترانه قدیمی افتاد که خودش هم نمی دانست چطوری آمده بود و کنج حافظهاش جا خوش کرده بود: من نشانیهای خود را می دهم یک نفر باید مرا پیدا کند
او نفسش را با صدا بیرون داد بعدانگشتانش را در موهای سیاه و چربش فرو برد و در کمد بالای روشویی را باز کرد و خمیر ریش و فرچه اش را برداشت و همانطور که صورتش را کف مالی میکرد به این فکر میکرد که چطور بعضی زنها عاشق این ته ریش میشوند؟

دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 5 فروردین 1395 11:15 ق.ظ
دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

– نمیخوای یه کم بخوابی؟
نگاهمو از منظره سرسبز روبه روم گرفتم وبه بابا نگاه کردم
– تو ماشین خوابم نمیبره
بابا همانطور که نگاهش به جاده بود و رانندگی می کرد طوری که من مخاطبش بودم گفت
– انشاالله تا یک ساعت دیگه میرسیم
به ساعت ماشین نگاه کردم نزدیک ۵ بعد ظهر بود ۸ صبح حرکت کرده بودیم چقدر زیاد تو راه بودیم حسابی خسته شده بودم به مامان و سماء نگاه کردم خواب خواب بودن خوش بحالشون ای کاش منم تو ماشین خوابم میبرد سرم را به پشتی ماشین تکیه دادم و چشامو بستم ای کاش بابا قبول میکرد منم مثل مهدی و مهرشاد نمی امدم سعی کردم چهره اقا کوروش و لیلا خانم را به یاد بیارم چه کار سختی من فقط یه بار دیده بودمشون، اقا کوروش پسر خاله بابا بود ولیلا خانم همسرش، نمی دانم چه اصراری داشتن ما را به ویلاشون دعوت کنن و به خاطر همین اصرارهای زیاد بابا قبول کرد که تابستان امسال چند روزی را تو ویلای شمالشون بگذرونیم و ما هم مجبور شدیم قبول کنیم البته مامان وسماء که براشون فرقی نمیکرد مهدی و مهرشادم کار و درس را بهانه کردن موندم این وسط من که طبق معمول باید میرفتم و چاره ای جز قبول این سفر اجباری نداشتم نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد. دستی شونه ام را تکان ارومی داد
– ستایش بیدار شو رسیدیم
اروم چشمای خواب الودم را باز کردم و به سماء که نگاهش به بیرون از ماشین بود نگاه کردم
– چی؟
نگاهش سمت من برگشت
– پاشو خونشونو ببین ونگاهش دوباره سمت بیرون برگشت لحن پر حیرت سماء وادارم کرد درست بشینم و به روبروم نگاه کردم یه ان جا خوردم چه ویلایی!

دانلود رمان عاشقانه نفرین بر عشق

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 3 فروردین 1395 04:00 ب.ظ
رمان ایرانی عاشقانه نفرین بر عشق

رمان ایرانی عاشقانه نفرین بر عشق

توی ماشین منتظر جون سو نشسته بودم که با دو تا بستنی که هر دو در یکی از دستاش بود، در رو باز کرد و نشست. یکی از بستنی ها رو جلوی من گرفت و تکون داد، ولی همین که خواستم بستنی رو بگیرم اون رو عقب کشید و یه مقدارش رو خورد. گفتم:
– اذیت نکن دیگه، بستنی رو بده که خفه شدم از گرما.
خنده ای کرد و بستنی رو داد به من. انگشتم رو زدم تو بستنی و زدم به صورتش.
– اینجوریه؟ منم دیگه قهرم!
– خیلی خب، تو چقدر لوسی.
– خانوم رو باش، زده بستنی ای کرده ما رو، طلبکارم هست. گرچه تو همیشه طلبکاری!
هردو خندیدیم. آخ که چقدر دوستش داشتم.
بعد از خوردن بستنی با هم به پارک رفتیم. توی سکوت قدم می زدیم و به خاطراتی که توی این یه سال داشتیم فکر می کردیم که جونسو یه دفعه برگشت و گفت:
– شیدا، من و تو یه سال هست که با هم دوستیم. توی این یه سال خیلی با هم خاطره داریم، من تو رو خیلی دوست دارم، تو باعث می شی
که من خوشحال باشم، تو همه ی زندگی منی، تو دنیای منی، نمی خوام بیشتر از این صبر کنم، می خوام فقط مال من باشی، فقط من!

دانلود رمان شیدای من

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 2 فروردین 1395 03:58 ب.ظ
دانلود رمان موبایل شیدای من

دانلود رمان موبایل شیدای من

خسته و کوفته دستگیره ی درو چرخوندم و وارد خونه شدم. این جا چقدر شلوغه، چه خبره؟ با هیجان خودمو رسوندم به سارا جون که داشت به یکی از خانم های اون جا یه چیزیو می گفت.
سلام سارا جون، این جا چه خبره؟
برگشت و بهم لبخند زد.
سلام عزیزم کی اومدی؟
همین الان، نگفتین؟
اگه گفتی کی داره میاد؟
یه کم فکر کردم؛ وقتی به نتیجه ای نرسیدم شونه هامو به علامت ندونستن انداختم بالا.
نمی دونم، بگید دیگه.
شاهرخ داره برمی گرده ایران.
تموم تنم یخ کرد. شاهرخ؟ شوکه شدم و فکر کنم سارا جون اینو فهمید.
حالت خوبه شیدا؟
با گیجی سرمو تکون دادم.
ها، آره آره، خوبم.
بعد لبخندی کم جون زدم.
به سلامتی، حتما خیلی خوشحالین؟
آره، پس چی؟ پسرم داره بعد از این همه سال برمی گرده ایران که بمونه پیشمون.
خیلی خوبه سارا جون. امم، من میرم تو اتاقم لباسامو عوض کنم.
باشه عزیزم برو، برای نهار صدات می کنم.
باشه.
کیفمو گرفتم تو دستم و با تنی خسته و فکری مشغول از پله ها رفتم بالا. درو باز کردم و خودمو انداختم تو اتاقم. کیفو پرت کردم یه گوشه و دگمه های مانتومو یکی یکی باز کردم. نشستم رو تختم و ناخودآگاه ذهنم پر کشید به گذشته.

دانلودر مان بدون تو

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 12:25 ب.ظ

عنوان کتاب:بدون تو

نویسنده:فاطمه حیدری

تعداد صفحات پی دی اف: 664

تعداد صفحات جار:1884

:: حقوق تمامی مطالب این سایت محفوظ است

طراح: سایت ستاپ