تبلیغات
رمان | دانلود رمان عاشقانه

رمان | دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان ایرانی و خارجی

ورود

موضوعات

تبلیغات

دانلود رمان خون واقعی

نویسنده : سیامک
تاریخ : شنبه 27 اردیبهشت 1393 12:42 ب.ظ

عنوان کتاب:خون واقعی (جلد اول)

نویسنده: کارلاین هریس

تعداد صفحات پی دی اف:286

تعداد صفحات جار: 1496

 

 

دانلود(پی دی اف)

 

دانلود(جار) 

رمان فقط برای من بخون

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 02:27 ب.ظ

عنوان کتاب:فقط برای من بخون

نویسنده:mansi1982

تعداد صفحات پی دی اف:288

تعداد صفحات جار:1290

منبع:سایت نودهشتیا

 

خلاصه:  دختری تنها که به خاطر احساس دینی که به یه پسر داشت مجبور بود به یه خواسته تن بده ولی عشق در قلبشو زد .....

رمان نفرین بر عشق

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 14 آذر 1392 05:10 ق.ظ

عنوان کتاب:نفرین بر عشق

نویسنده:sheyda sunny

تعداد صفحات پی دی اف:562

تعداد صفحات جار:2433

منبع:سایت نودهشتیا

 

خلاصه:داستان در مورد دختری به نام شیدا هست که با خواهرش پیش عموشون که کره ای هست زندگی میکنن و شخصیت های پسر هم اکثرا کره ای هستن.( t.o.p , lee hong ki , shinee , lee minho , kim bum) شیدا بعد از اسیب هایی که به خودش و خانواده ش وارد میشه تصمیم میگیره که به کمک یک خون اشام از کسایی که بهش اسیب زدن انتقام بگیره و ...

 

 

 

دانلود(پی دی اف)

 

دانلود(جار)

 

دانلود(epub) 

رمان از نگاهم بخوان

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 01:59 ب.ظ

نویسنده :     leila_r

خیلی خوبه که تو اینجایی ساقی.نمی دونم اگه تو نبودی چه طوری اینهمه سختی رو تحمل می کردم
-خوشحالم که اینجام...
با رفتن مریم فکرم به گذشته ها پر کشید
کوچیک بودم که مامان و بابام فوت کردن خودم چیزی به یاد ندارم ولی دیگران بهم گفتن که بخاری اتاقشون نشتی داشته و شب موقع خواب خفه شدن...از شانس بد یا خوب من اون شب خونه عزیز جون ..مامان مامانم بودم و برای همین من زنده موندم....از اون به بعد تا 14 سالگی با عزیز جون زندگی می کردم..ولی بعد از این که اونم فوت شد اومدم چهار محال و با عمو جلال و خانوادش زندگی می کنم....خانواده عمو رو خیلی دوست دارم...عمو جلال با این که خیلی خشنه ولی قلب مهربونی داره کم پیش میاد خندیدنشو ببینیم ولی نگاه مهربونش همه اخم و بد اخلاقی هاشو محو می کنه....زن عمو مرجان هم زن مهربون و خوبیه...تو این چند سال واقعا در حقم مادری کرده و بین منو مریم هیچ فرقی نذاشته....مرتضی پسر عموم هم 2 سال از ما کوچیک تره و 17 سالشه...اونم پسر خوبیه ولی خیلی شیطون و سر به هواست و اصلا درس نمی خونه اگه فشارعمو نبود تا حالا درس و مدرسه رو رها کرده بود..میمونه مریم عزیزم.... با 5ماه تفاوت سنی مریم از من بزرگتره....دختر مهربون و دوست داشتنیه....با هم دانشگاه قبول شدیم و همکلاس هستیم مثل خواهره برام همیشه توی سختی ها کنارم بوده.....و حالا من باید تلافی همه خوبیهاشو به هر نحوی که شده بکنم
-ساقی...ساقی نباید این اتفاق می افتاد...حالا چیکار کنم؟
-مریم ...تو رو خدا اینقدر گریه نکن ... فکر نمی کنم بابات بد تو رو بخواد...باهاش صحبت کن
مریم در حالی که از شدت گریه به سکسکه افتاده بود گفت
-یعنی تو بابا رو نمیشناسی؟...بابای من عمرا منو ببخشه....تا حالا حتما به گوشش رسیده....منو می کشه ساقی می فهمی
نگرانی مریم به منم منتقل شده بود....نمی دونستم چه طوری باید ارومش کنم...با اعصابی خرد فقط دستامو تو هم گره کرده بودمو فشارشون می دادم...اخه این دیگه چه دردسری بود با صدایی که انگار از ته چاه می اومد گفتم
-به بهروز گفتی؟
با اشاره سر گفت که اره
-خوب اون چی می گه؟
-هیچی می گه من خودم با بابات صحبت می کنم و راضیش می کنم...ساقی...ساقی...تا حالا حنما به گوش بابام رسیده....نمی دونم سر و کله این ادم از کجا پیدا شد
بیچاره مریم مدتی بود که با بهروز اشنا شده بود این اشنایی از عضویت من و مریم تو انجمن هلال احمر دانشگاه شروع شد بهروز بچه سمنان بود رییس انجمن بود و سرانجام این عضویت و رفت و امد به انجمن عشق بین این دو تا شد.عشقی که مریم نهایت تلاشش رو کرد تا شکل نگیره ولی نشد....واقعا که اختیار دل ادم با خودش نیست....مواقعی رو به یاد می ارم که مریم سعی می کرد با بهروز روبرو نشه ولی همیشه دست تقدیر جوری رقم می خورد که یه جوری این دو تا همدیگه رو می دیدن و بالاخره هم مریم تسلیم دلش شد....

رمان دختر فوتبالیست

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 05:50 ق.ظ
هلک و هلک داشتم از پله ها میومدم بالا...خدا خفه کنه این اقای رحیمی رو که یه فکری واسه این اسانسور وامونده نمیکنه.کیفم رو روی زمین داشتم میکشیدم که یهو صدای پای یه نفر رو از پشت سرم شنیدم.برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.اه بخشکی شانس.هم هر وقت من داشتم این پله های ترقی رو طی میکردم این سعید هم باید یه عرض اندامی میکرد.با اینکه فهمید دیدمش اما بازم خودم رو به نفهمیدن زدم و رومو بر گردوندم و به جون کندن و بالا رفتنم ادامه دادم.
سعید-سلام خانوم کیهانی
یه پوفی کردم و زیر لب گفتم بر پدرت صلوات رحیمی که یه اسانسور رو درست نمیکنی.برگشتم به سمتش و خودمو کاملا متعجب نشون دادم....
من-اااا...شمایید سعید اقا؟؟ببخشید اصلا متوجه حضورتون نشدم.(اره جونه خودم)
سعید-ایرادی نداره.خسته نباشید از دانشگاه برگشتید؟
در کمال پرویی نشوندمش سر جاش
من-باید براتون توضیح بدم؟
بنده خدا یکه خورد.به روی خودش نیورد و سریع گفت مثل اینکه شما خیلی خسته ایید.اگه اجازه بدید من کیفتون رو براتون میارم.طفلی وقتی چشماش به نگاه وحشت ناک من افتاد سریع گفت:البته اگه دوست دارید.
من-نخیر اقا.برید زنبیله ننه بزرگتون رو براش ببرید.با اجازه

رمان فریاد دلم

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 01:39 ق.ظ
فهیمه با توام کر که نیستی شکر خدا !! ...
وایستادم تا طاهره بهم برسه از بس شله این دختر همیشه این راه رو که میریم و میایم جروبحث میکنیم !...
اخه مگه دو ماراتن شرکت میکنی تو که همیشه انقدر تند راه میری ! بی ذوق اینهمه مغازه های شیک خوب دو دقیقه وایسا یه چشم بندازیم نمیمیری که !
وایستادم و بهش یه چشم غره رفتم که سریع دستشو گذاشت رو قلبشو گفت :وای ترسیدم ! این چشم و ابرو ها رو برا اونایی بیا که نمیشناسنت نه من که روزی صد بار بدتر از اینو دیدم !.. راست میگفت بنده خدا از بس این مدلی نگاهش میکردم کم کم چشمام داشت مثل وزغ میزد بیرون !
با دست بهش اشاره کردم که یعنی چشم هرچی تو بگی بریم ببینی .. بیچاره نیشش رفت سمت بنا گوشش !
فهیمه اون مانتو مشکیه رو دیدی سمت راست... میگم مدلش شیکه ها میخوای برای خاله از رو این مدل بزن ... اروم سرمو اوردم بالا که یعنی نه خوشم نمیاد
درد ! تو که انقدر بد سلیقه ای چجوری میخوای شوهر انتخاب کنی ! من برم تو یه دید بزنم بیام بداخلاق
شوهر !! اونم من ..با این وضعیت مزخرفم ..رفتم تو فکر ...همیشه همینطور بود اسم ازدواج و شوهر و اینا رو که میشنیدم انگار تازه یاد بدبختیام میوفتادم .. دلم گرفت از اینکه منم نمیتونم مثل طاهره انقدر با بلبل زبونی خودمو تو دل اینو اون جا کنم یا حتی از طبیعی ترین حق خودم که ازدواجه محروم بشم
همیشه فکر میکنم که واقعا سهم من این بوده از زندگی ! یه سکوت دردناک ؟
هیچوقتم براش جوابی پیدا نکردم
دستی محکم خورد به شونم برگشتم و طاهره و دیدم که با خنده میگفت بریم باز رفتی تو رویای شیرین امیر حسین ما که !
با دست براش اومدم که ببند دهنتو !
بعدم دستشو کشیدم و رفتیم سمت ایستگاه اتوبوس
اون وقت روز که همه بچه مدرسه ایها تعطیل میشدن و میریختن تو اتوبوس شانس اوردیم دو نفری یه گوشه گیر اوردیم و چسبیدیم بهش که خدایی نکرده یکی نیاد جامون تنگ بشه!! بعد از چند تا ایستگاه بلاخره رسیدیمو پیاده شدیم چادرمو صاف کردم و کیفمو رو شونم تنظیم کردم طاهره هم مانتوش رو مرتب کرد و راه افتادیم ....
از ایستگاه تا سر کوچه راهی نبود ... خدا رو شکر انگار طاهره خسته شده بود و دیگه حرفی نمیزد ...دستمو زدم بهش و سرمو تکون دادم
هیچی بابا خسته شدم انقدر خورد تو ذوقم ادم باید تو همه چیز شانس داشته باشه حتی تو کار پیدا کردن ..والا !
راست میگفت ما کلا شانس نداشتیم منم که از طاهره بدتر ...
خوب دیگه فهیمه جون رسیدیم برم ببینم مامانم چی درست کرده خدا کنه دوست داشته باشم وگرنه ناهارم خونه شما افتادم..که البته میدونی که این از شانس خوب تو میتونه باشه !.. سرمو تکون دادم که یعنی بله میدونم ...طاهره: بهت اس میدم فهیم جونم بابای...

رمان یکشنبه غم انگیز

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 12 آذر 1392 03:12 ق.ظ
فصل اول
اتاقم پر از موسیقی شده . پر از یه موسیقی آروم و ملایم .
زن انگار داره با تمام وجودش میخونه و من نوای اونو توی رگ هام جایگزین می کنم.یک شنبه ی غم انگیز “Gloomy Sunday” .
امروز یک شنبه است؟ نمی دونم . اما یادمه روزی که این آهنگ رو برای بار اول تو ماشین اون شنیدم یک شنبه بود.
تو یه خیابون شلوغ همون طوری که من دوست دارم دور میزنیم و خواننده رو با سکوت همراهی می کنیم . ضبط که میره روی آهنگ بعدی یه گوشه ای رو بالاخره پیدا میکنه و ماشین رو به زحمت پارک میکنه . نگاهمو از خیابون می گیرم و میگم
- همچین اون طوری هم که میگن فوق العاده نبود من که فکر نمیکنم اون قدرا هم غمگین باشه
- اما این آهنگ به آهنگ خودکشی مجار معروفه .
- پس لابد مجارا یه چیزیشون میشده .فیلمش رو دیدی؟
- آره . جالبه . میگیرمش تو هم ببینی .
- راستی مگه امروز یک شنبه نیست . چرا اینجائی؟ سر کار نرفتی که.
زل میزنه توی چشمام . یه لبخند ملایم میشینه توی صورتش.
- کعبه تویی ، صنم تویی، دیر تویی، حرم تویی،
دلبر محترم تویی ، عاشق بینوا منم
- تغییر رشته دادی ؟ شاعر شدی امروز .
- تو هر کسی رو شاعر می کنی.
- میگم چرا جدیدا هر جا پام رو میزارم شب شعره .
- اگر در دیده ی مجنون نشینی ...
- خب بابا فهمیدم شما کلا بالا خونه رو اجاره دادی درآمدت توپ توپه .

رمان فریاد

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 12 آذر 1392 02:06 ق.ظ
سپیده کارش رو زودتر تموم کرده بود و داشت استراحت میکرد دستام دیگه نای نوشتن نداشت ولی مجبور بودم. خانم مهدوی منشی رئیس شرکت در رو باز کرد . بهم پوزخندی زد:
- خانم نادری آقای ذولفقاری شما رو خواستن.
با بستن در سرم رو بلند کردم و به سپیده نگاه کردم و نفسم رو بیرون دادم. انگار اذیت وآزارهای این مرد تمومی نداشت:
- وای خدای من دیگه چی میخواد بگه؟
سپیده نگاه مظلومانه ای بهم کرد:
- بیچاره...دست از سرت بر نمیداره نگین.یه فکری بکن.
بلند شدم و مقنعه ام رو راست کردم:
- دیگه چکار باید بکنم که نکردم..من سعیمو میکنم ولی خودت میبینی که نمیشه.
در رو باز کردم و رفتم بیرون. وقتی از بین بقیه کارمندا رد میشدم همه منو زیر چشمی نگاه میکردن. بعضی ها هم بهم پوزخند میزدن. صدای پچ پچشون آزارم میداد. دیگه همه فهمیده بودن رئیس بهم به یه چشم دیگه ای نگاه میکنه... دیگه نگاه و حرفای دیگرون برام عادی شده بود. حاضر بودم هر خفت و خواری رو تحمل کنم ولی این مرد ازم دست بکشه. در اتاق رو زدم و وارد شدم.
آقای ذولفقاری انتهای اتاقش روی صندلیش لم داده بود و چرخ میخورد.نگاه کردن به این مرد منفور برام عذاب بود:
- سلام نگین خانوووم.

رمان اشتباه جبران نشدنی-2

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 12 آذر 1392 01:58 ق.ظ
فصل دوم:
((اشنایی))
- مامــــان؟مامـــان؟این مانتوی منو کجا گذاشتی؟
- مامان:چه خبرته دختر اول صبح؟خونه رو گذاشتی رو سرت...
با کلافگی دور خودم میچرخیدم و وسایلم رو جمع میکردم...
با درماندگی به مامان نگاه کردم و گفتم:
- دانشگاهم دیر شد...مانتو مشکیم هم نیست...
- مامان:حالا تو مگه فقط همون یکدونه مانتو رو داری بچه؟خب یکی دیگه رو بپوش...
چهار زانو وسط اتاق نشستم و گفتم:
- اخه اون دو تای دیگه کثیفن...بقیه هم که مناسب محیط دانشگاه نیست...
مامان در حالی که وسایلم رو مرتب میکرد گفت:
- از دست تو...اخه تو به کی رفتی که اینقدر شلخته ای؟پاشو برو صبحانتو بخور تا برات پیداش کنم.
صبحانم رو تند تند خوردم و مسواکم رو زدم...
- مامان:بفرما خانوم شلخته اینم از مانتوت.
صورتم رو با حوله خشک کردم و گفتم:
- اِ!این کجا بود؟!
مامان مانتو رو روی مبل گذاشت و گفت:
- تو کمد انداخته بودیش...برات اتوش کردم...
در حالی که به سمت اشپزخونه میرفت گفت:
- بدو حاضر شو...دیرت شد...

رمان مرد کوچک

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1392 08:27 ب.ظ
مقدمه:
روزی / شبی / سحری/ بامدادی... هر ساعتی ورد هرگزی برزبانم جاریست.
ای کاشی/ حسرتی/افسوسی... آهی سراپایم را آغوش کشیده است.
اینک لحظات پیشینم خاطره ای شده است بر بوم سرنوشتم... لکه ای است در ذهن به وسعت ذهن ، لحظه ای است به اندازه ی همه ی روزهای عمر... دقایقی است... نابِ ناب... فقط و فقط از برای من! امروز... اکنون... این لحظه ... این کوچک سیرت از وادی بزرگان برایت مینویسد:
کودکی هایم ...کوچکی هایم ... پاکی هایم ... سادگی هایم... صداقت ریشه دوانده در تار و پود پیکر دیرینم... دلتنگِ یک جو معرفت روزهای تو ام. دلتنگِ یک ارزن بی ریایی هایتم ... دلتنگِ یک هفت سنگ... دلتنگِ بی دغدغگی... دلتنگِ آرزوی بزرگی... دلتنگِ... دلتنگِ... دلتنگِ...
وعظمتت را میپرستم رویای زودگذر... امروز به خیالمان بزرگیم اما حسرت یک ثانیه روزهای کودکی در سر میپرورانیم.
این پیشکشی است نا چیز به تو... تقدیم به تو که هر ثانیه در یاد منی... هر لحظه حسرتی... هر دقیقه آهی برزبانم... وای کاشی در ذهنم...
و تمامت جمله ای هستی که پتک وارانه میکوبد بر روحم و به تکرار همیشه در گوشم، در سرم، در ذهنم ...
میزند زنگ آوای این جمله هر لحظه :
کاش هنوز کودک بودم !!!

"تقدیم به همه ی عزیزانی که روزی کودک بودند و امروز یادآور روزهای کودکیشان هستند."
فصل اول

رمان شفق

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1392 05:44 ب.ظ
با خستگی خودمو روی صندلی انداختم.با اینکه میدونستم کارم درست نیست ولی پاهامو روی میز دراز کردم.مقنعه مو کمی کشیدم عقب.عجیب هوس چای کرده بودم اما وقتی سر فلاسک رو توی فنجونم گرفتم فقط دو قطره چایی توی لیوان ریخت.با دلخوری رو به مریم کردم:
میمردی تهش یکمی واسه من نگه میداشتی؟تو و فرح و یگانه...حالا اگه راست میگی برو از بخششون چایی بیار اگه دادند بهت....تازه تو که میدونی کتری برقیمون خرابه.....
یکریز داشتم غر میزدم که مریم بی هیچ حرفی(چون اخلاق سگ منو میدونست )دستهاشو بالا گرفت:
خیل خب بابا چه خبرته تسلیم تقصیر من بود الان میرم ازشون آبجوش میگیرم....
نذاشتم حرفشو ادامه بده:
لابد سه ساعت دیگه میای تو بری اونجا می ایستی حرف زدن
-فعلا که کاری نداریم تو بخش
و در حالیکه فلاسک به بغل به سمت در میرفت اضافه کرد:
-خبری شد زنگ بزن سریع میام.......
وقتی مریم رفت به ساعتم نگاه کردم.تازه ده شب بود و تا صبح زمان زیادی داشتیم.بعد از دو هفته مرخصی امشب اولین شبکاریم بود.از سر شب بدو بدو داشتیم .بعد از چند ساعت سرپا بودن الان وقت کرده بودم کمی خستگی در کنم.پاهامو از روی میز آوردم پایین.جورابامو درآوردم و دوباره گذاشتم روی میز.با لذت دستهامو از دوطرف باز کردم و به بدنم کش و قوس دادم.خیالم راحت بود که کسی این موقع توی بخش نمیاد حتی سوپروایزر چون همین یه ربع پیش توی بخش بود.میدونستم مریم به این زودیها برنمیگرده برای همین عضلات بدنم رو شل کردم چشمهامو بستم وزیر لب زمزمه کردم:
یک شب از دست کسی باده ای خواهم خورد
که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد
با من از هست به بود
با من از نور به تاریکی
از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی
دورتر شاید تا عمق فراموشی
راه خواهد پیمود
راه خواهد پیمود.........
-کی قراره با شما بیاد راهپیمایی؟
بند دلم پاره شد.آنچنان از جا پریدم که بند ساعتم به میز گرفت.از دستم دراومد و صدای خردشدن شیشه شو شنیدم.بی اعتنا به ساعت به روبروم خیره شدم.دو چشم تیره و عمیق با گستاخی نگاهم میکرد.
_شما اینجا چی کار میکنید این وقت شب؟کی بهتون اجازه داده این موقع بیاید بالا؟
بدون اینکه جوابمو بده مثل اینکه نمایش مفرحی رو نگاه میکنه لبخند زد.از خنده ش بی نهایت عصبی شدم:

شروع بکار وبلاگ رمان

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1392 04:01 ب.ظ
رمان

با سلام خدمت همه دوست داران رمان...
هدف از راه اندازی وبلاگ رمان جمع آوری رمان های جدید ایرانی و خارجی هست تا کسانی که اهل رمان خواندن هستند بتونن رمان های دلخواهشون رو اینجا پیدا کنن...
لطفا مارو با نظرات خوبتون راهنمایی کنید و رمانهای خودتون رو به ایمیل وبلاگ : roman.mihanblog@gmail.com بفرستید تا به اسم خودتون در وبلاگ قرار داده شود.

کسانی هم که دوست دارن نویسنده بشن پیام بذارن
:: حقوق تمامی مطالب این سایت محفوظ است

طراح: سایت ستاپ